تبلیغات
حضرت قاسم ابن الحسن علیه السلام
 
حضرت قاسم ابن الحسن علیه السلام

در شب عاشورا
که امام حسین علیه السلام، اصحاب خویش را پیرامون خود جمع نموده و خطابه معروف شب عاشورا را برای آن‌ها بیان فرمود. حضرت در خطابه خود به آنان تذکر داد که فردا روز فداکاری و شهادت است و به آنان فرمود که در رفتن یا ماندن مختارید  از تاریکی شب بهره گیرید؛ و هر یک دست برادری و فرزندی از آن من بگیرید و بروید. زیرا مقصود این جماعت کینه‌توز من می‌‌‌باشم و چون مرا یابند به شما تعرضی نرسانند. مورخین گزارشی از رفتن اصحاب ننوشته‌اند و جز اظهار فداکاری و پایداری از یاران امام چیزی نقل ننموده‌اند. و چون یاران و اصحاب بر آمادگی برای حماسه‌سازی و شهادت تاکید نمودند. امام به ترسیم حادثه بزرگ عاشورا پرداخت و فرمود هر کس می‌‌‌ماند بداند فردا چیزی جز شهادت نیست.


قاسم بن حسن که در این جمع نورانی حضور داشت از گفت و شنودهای بین عمو و اصحابش بر گویا در نظرش آمد که آیا او هم مشمول این وصال خواهد شد؟ از جای برخاست و رو به ابا عبدالله علیه السلام کرده عرض کرد عموجانم آیا من هم در زمره کشته‌شدگان خواهم بود؟ امام حسین علیه السلام پس از مواجهه با این سوال فرزند نوجوان برادر خویش، از وی پرسید مرگ در نظرت چگونه است. قاسم لحظات اضطراب و سکوت انتظار را شکست و عرض کرد: من مرگ را شیرین‌تر و گواراتر از شهد دلنشین و زندگی‌بخش می‌‌‌بینم و زیباتر از گردنبندی که دختران را آذین می‌‌‌بندد و اگر به من بگویید جزو شهیدان فردا هستم مژده‌ای داده‌اید که از شنیدن آن سراسر وجودم شور و نشاط می‌‌‌گردد.


امام، درنگی کرد و دیدگان خود را به رخسار روشن قاسم دوخت و فرمود:  حضرت فرمود: آری، تو نیز فردا به شهادت خواهی رسید



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

در کتاب دمع السجوم مقتل قاسم بن الحسن علیه السلام چنین آمده است:محمد بن ابى طالب گوید: چنین آمده است كه چون حسین علیه السّلام او را دید به جنگ بیرون آمده در آغوشش گرفت و با هم گریستند چندان كه بیهوش شدند و پس از آن كه به هوش آمد از حسین علیه السّلام دستور جهاد خواست آن حضرت اذن نداد پس آن جوان بر دست و پاى عمّ افتاد و بوسه مى ‏داد تا اذن گرفت و به جنگ بیرون آمد و اشك بر گونه ‏هایش روان بود و مى‏ گفت:








ان تنكرونى فانا ابن الحسن        سبط النّبىّ المصطفى  المؤتمن‏








هذا حسین كالاسیر المرتهن       بین اناس لاسقوا صوب  المزن‏


پس جنگى سخت پیوست چنان كه با خردى سى و پنج مرد بكشت. و در مناقب است كه این
رجز مى‏گفت:









انّى انا القاسم من نسل علىّ







نحن و بیت اللّه اولى بالنّبىّ









من شمر ذى الجوشن او ابن الدّعىّ‏


و در امالى صدوق است كه پس از او یعنى پس از على اكبر، قاسم بن حسن به جنگ بیرون شد و مى‏گفت:








لا تجزعى نفسى فكلّ فان الیوم تلقین ذوى  الجنان‏


و سه تن از آنها بكشت آنگاه او را از اسب بیفكندند- رضوان اللّه علیه- و فتّال نیشابورى‏ مانند این گفته است.ابو الفرج، ارشاد و طبرى از ابى مخنف از سلیمان بن
ابى راشد از حمید بن مسلم روایت كرده‏ اند كه گفت: پسرى به جنگ ما بیرون آمد گویى رویش پاره ماه بود شمشیرى در دست پیراهن و ازارى در بر و نعلین در پاى داشت كه بند یكى گسیخته بود فراموش نمى‏كنم كه آن نعل پاى چپ بود پس عمرو بن سعد بن نفیل ازدى- لعنه اللّه- گفت: به خدا سوگند كه بر او حمله كنم.


من گفتم: سبحان اللّه این چه كار است كه تو خواهى كرد آن گروهى كه بر گرد وى‏‌اند وى را كفایت كنند. گفت: و اللّه بر وى حمله كنم پس حمله كرد و بتاخت ناگهان با شمشیر بر آن جوان زد كه به روى افتاد و گفت: یا عمّاه. حمید بن مسلم گفت: پس حسین علیه السّلام سر برداشت و بدو تیز تیز نگریست چنان كه باز سر بر مى‏دارد و تیز مى‏نگرد آنگاه مانند شیر خشمگین حمله كرد و عمرو را با شمشیر بزد عمرو دست را سپر كرد و حسین علیه السّلام دست او را از مرفق جدا ساخت.


(ارشاد) پس فریادى زد كه سپاهیان شنیدند و حسین علیه السّلام كنارى رفت [2] سواران اهل كوفه تاختند تا عمرو را از دست حسین علیه السّلام برهانند.


(ابو الفرج) و چون سواران تاختند سینه اسبان با عمرو برخورد و او بیفتاد و اسبان عمرو را لگدكوب كردند چیزى نگذشت [3] كه جان بداد لعنة اللّه و اخزاه. گرد فرو نشست حسین علیه السّلام را دیدیم بر سر آن پسر ایستاده و او پاى بر زمین مى‏سود و حسین علیه السّلام مى‏گفت: دور باشند از رحمت این قوم كه تو را كشتند و جدّ تو دشمن ایشان باد روز قیامت. آنگاه گفت: به خدا سوگند بر عمّ تو سخت گران آید كه تو او را بخوانى و اجابت تو نكند یا اجابت او تو را سودى ندهد.


(ملهوف) امروز كینه جوى بسیار است و یاور اندك. پس او را برداشت بر سینه خود و گویى اكنون مى‏نگرم دو پاى آن پسر بر زمین كشیده مى‏شد.


(طبرى) و حسین علیه السّلام سینه او را بر سینه خود نهاده بود حمید گفت: من با خود گفتم: آیا مى‏خواهد چه كند؟ پس او را آورد و نزدیك پسرش على بن الحسین علیه السّلام نهاد با كشتگان دیگر از اهل بیت خود كه برگرد او بودند پرسیدم این پسر كیست؟ گفتند: قاسم بن حسن بن على بن ابى طالب علیه السّلام.


و روایت شده است كه: حسین علیه السّلام گفت: خدایا شماره اینها را برگیر و آنها را پراكنده ساز و بكش و هیچ از آنها باقى نگذار و هرگز آنها را نیامرز. اى
عموزادگان من شكیبایى نمایید اى اهل بیت من صبر كنید كه بعد از امروز ذلّت و خوارى نبینید هرگز.[۳]



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

در برخی منابع غیرمستند که متاسفانه عده‌ای بر آن‌ها اعتماد کرده و به پاره‌ای متون تاریخی و مقاتل کربلا راه یافته و مرثیه سرایان و تعزیه نویسان آن‌ها را ماخذ و منبع خویش قرار داده‌اند، آمده است: وقتی حضرت امام حسین علیه السلام از وصیت امام حسن علیه السلام نسبت به قاسم اطلاع یافت و آن را مشاهده فرمود خطاب به قاسم فرمود: من درباره تو نیز از پدرت وصیتی دارم و می‌‌‌خواهم به آن جامه عمل بپوشانم و بدین گونه مقدمات عروسی حضرت قاسم با فاطمه دختر امام حسین علیه السلام در آن صحرای غم و پس از آن همه مصیبت فراهم آمد. شگفت آن که طبق نقل این منابع مخدوش بر ماجرای ناکامی‌‌‌ و دامادنشدن حضرت علی‌اکبر علیه السلام خیلی تاکید شده است.

ماجرا آن قدر شگفت انگیز جلوه می‌‌‌نماید که قاسم می‌‌‌گوید در حالی که پیکر شهیدان بنی هاشم پاره پاره گشته و بر زمین قرار گرفته است، راه انداختن بساط عیش و عروسی روانمی‌‌‌باشد. جمع متضاد در این داستان مشاهده می‌‌‌گردد، زیرا خواهری که در سوگ شهادت برادر خود می‌‌‌خروشد و ناله سر می‌‌‌دهد در برابر پیکر غرق به خون حضرت علی‌اکبر علیه السلام آماده عروسی می‌‌‌گردد.

نقل می‌‌‌کنند علامه حاج شیخ جعفر شوشتری که از علمای طراز اول عصر خویش بشمار می‌‌‌آمد از وضع شبیه‌خوانی به خاطر راه یافتن این گونه داستان‌های موهوم به آن ناراضی بود و از دست اندرکاران خواست موارد وهن انگیز و خرافی را از تعزیه‌ها حذف کنند و اگر این کارها میسر نمی‌‌‌باشد، حداقل از اجرای تعزیه عروسی قاسم که خیلی مستهجن است، جلوگیری کنید.

علامه مجلسی می‌‌‌نویسد: قصه دامادی حضرت قاسم را در کتب معتبر ندیده‌ام، محدث نوری صاحب آثاری چون مستدرک الوسائل در اثر معروفی که پیرامون آداب اهل منبر به نگارش درآورده در این باره اظهار داشته است: از اخبار موهونه و کتب غیرمعتمده که بزرگان علمای گذشته به آن‌ها اعتنا نکردند و مراجعه ننمودند...

مرحوم محدث قمی‌ ‌‌هم خاطر نشان نموده است. قصه دامادی قاسم در کربلا و تزویج فاطمه بنت الحسین برای او صحت ندارد. به علاوه حضرت امام حسین علیه السلام را دو دختر بوده یکی حضرت سکینه و دیگری فاطمه نام داشته است. اولی را سیدالشهدا علیه السلام به عقد ازدواج عبدالله درآورد که شوهرش در کربلا به شهادت رسید. و دومی ‌‌‌همسر حسن مثنی است که در کربلا حاضر بود.

شهید آیت الله قاضی طباطبائی داستان عروسی قاسم را فاقد اعتبار می‌‌‌داند و می‌‌‌افزاید علامه مامقانی در کتاب تنقیح المقال می‌‌‌گوید: آن چه در کتاب منتخب طریحی از قصه تزویج قاسم نقل شده من و سایر اهل تتبع در کتاب‌های سیره، تاریخ و مقاتل با اعتبار بر آن اطلاع نیافتیم، بسیار دور از اعتبار است که چنین قضیه‌ای روز عاشورا با آن اوضاع و احوال و شدت بلایا اتفاق افتد. به نظر می‌‌‌رسد که قصه عروسی قاسم که هنوز به حد بلوغ نرسیده بود اشتباه شده و داستان عروسی حسن مثنی بدین صورت در افواه اشتهار یافته است.

مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی ‌‌‌خامنه‌ای فرمودند: «نباید بوی ذلت و خاکساری نسبت به ائمه علیه السلام و شجاعان کربلا در اشعار استشمام شود، بعضی از روضه هایی که خلاف واقعه است و مشکوک است، انسان باید حتی المقدور از خواندن آن‌ها خودداری کند، برای مثال روضه دامادی حضرت قاسم علیه السلام چیزی است که قطعا یا به احتمال زیاد رد آن ثابت شده است... دختر امام حسین علیه السلام به نام فاطمه مشخص است که چه کسی است. چند سال عمر کرده. چند فرزند داشته و پدرش هم مشخص بود. سادات ابن حسن هم مشخص هستند و چیز مبهمی‌‌‌ در تاریخ وجود ندارد، حال بیاییم و پسر سیزده ساله امام حسن علیه السلام را در کربلا داماد کنیم. این چیزی است که غیرقابل قبول است...».

شهید آیت الله مرتضی مطهری در این باره می‌‌‌گوید: «...در همان گرماگرم روز عاشورا که می‌‌‌دانید مجال نمازخواندن هم نبود، امام نماز خوف خواند و با عجله هم خواند، حتی دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند که امام بتواند این دو رکعت نماز خوف را بخواند... ولی گفته‌اند در همان وقت امام فرمود: حجله عروسی راه بیندازید، من می‌‌‌خواهم عروسی قاسم با یکی از دخترهایم را در این جا لااقل شبیه آن هم که شده ببینم! یکی از چیزهایی که از تعزیه خوان‌های ما هرگز جدا نمی‌‌‌شد عروسی قاسم نوکدخدا؛ یعنی نوداماد بود. در صورتی که این در هیچ کتابی از کتاب‌های تاریخی معتبر وجود ندارد».[۴]

پانویس[ویرایش]

  1. پرش به بالا پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، جمعی از نویسندگان مرکز تحقیقات اسلامی، یاقوت، 1381، ص305.
  2. پرش به بالا غلامرضا گلی‌زواره، قاسم بن حسن(ع) اسوه نوجوانان، پاسدار اسلام، اردیبهشت 1378، شماره 209.
  3. پرش به بالا دمع السجوم (ترجمه نفس المهموم)، شیخ عباس قمی، ترجمه ابوالحسن شعرانی، صص274-276.
  4. پرش به بالا غلامرضا گلی‌زواره، قاسم بن حسن(ع) اسوه نوجوانان، پاسدار اسلام، اردیبهشت 1378، شماره 209.


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
اجازه گرفتن حضرت قاسم(ع) برای رفتن به میدان و چگونگی شهادت ایشان

از مصائب سنگینی که به اهل بیت رسید در روز عاشورا، شهادت حضرت قاسم (ع) بود. در کتاب منتخب تُرِیهی، که صاحب کتاب با عظمت مجمع البحرین است و بحار علامه مجلسی جلد چهل و پنج صفحۀ سی و چهار و ابوالفرج اصفهانی صاحب مقاتل الطالبین و ارشاد مفید صفحۀ صد و هفت و طَبَری و ابومخنف، لوط ابن یحیی، این گونه این شهادت را نقل کرده اند: وقتی همۀ اصحاب شهید شدند و نوبت به فرزندان حضرت مجتبی رسید، قاسم به محضر حضرت حسین آمد، گفت: عمو اجازۀ رفتن می خواهم. حضرت فرمود: برادرزاده! تو نشانه و یادگار برادر منی، تو باش و به میدان نرو، که وجود تو دل تسلیِ من است. راستی این چه مقام باعظمتی است که در سن سیزده سالگی باعث آرامش دل عمو است؟ وقتی دید عمو اجازه نمی دهد، به شدت غصه دار و اندوهگین و گریان روی زمین نشست. اصرار کرد، دید عمو اجازه نمی دهد. سر روی پای عمو گذاشت، یادش آمد پدرش بازو بندی به بازویش بست که در آن تَعویزی قرار دارد، که پدر وصیت کرده، هر گاه غصه دار و ناراحت شدی این بازوبند را باز کن و بخوان و معنی اش را بفهم و حتماً به آن عمل کن. قاسم به خودش گفت سال ها است که بر تو گذشته و چنین اندوه و غمی به تو هجوم نکرده، حالا باید بازو بند را باز کنی و ورقۀ در آن را بخوانی. وقتی باز کرد دید نوشته: فرزندم به تو سفارش می کنم هرگاه عمویت را در کربلا در محاصرۀ دشمن دیدی، هرگز جنگ با دشمنان خدا و پیامبر خدا را رها مکن و از جانبازی در رکاب عمو امتناع نورز، اگر عمو اجازۀ رفتن نداد به او اصرار کن تا اجازه بگیری. قاسم بلند شد، نوشته را به حضرت حسین داد. امام وقتی خط برادر را دید، دست به گردن قاسم انداخت، او را در آغوش گرفت. عمو و برادر زاده آن قدر گریه کردند که به حالت بی حال شدن روی زمین افتادند. در هر صورت امام قاسم را به خیمه برد، عباس و عون و مادر قاسم را طلبید و در حضور آنان به زینب کبری فرمود: صندوق مخصوص مرا بیاور، قبای حضرت مجتبی را به او پوشاند، عمامۀ حضرت حسن را بر سرش گذاشت. اهل بیت با دیدن این منظره گریۀ شدید کردند. امام وقتی آماده شدن او را دید، فریاد زد: پسرم! آیا با پای خودت به سوی مرگ می روی؟ گفت: عمو! چگونه نروم در حالی که تو را میان این همه دشمن یکّه و تنها و غریب و بی یار می بینم؟ عمو جان! جانم فدای جانت. امام گریبان لباس قاسم را چاک زد، عمامه را به دو طرف صورت قاسم آویخت و به این صورت او را به میدان فرستاد که هم از چشم زخم دور باشد و هم از حرار آفتاب. حمید ابن مسلم خبرنگار واقعۀ کربلا می گوید: دیدم نوجوانی به میدان آمد، پیراهن و لباسی کمی در برداشت و نَعلِینی عربی که بعد نَعلِین طرف چپ هم گسیخته بود، با دشمن جنگید، سی و پنج نفر را کشت، لشکر دیدند حریف او نمی شوند. کتاب هایی که نقل شد نوشته اند بدنش را سنگ باران کردند. عمر اَزُلی گفت: به خدا قسم به او حمله می کنم و خونش را می ریزم. در گرما گرم جنگ با شمشیر فرق مبارک قاسم را شکافت. عمو را به یاری طلبید. امام مانند شاهبازی که به سرعت از بالا به پایین بیاید، به میدان تاخت. ولی وقتی رسید که دید عمر اَزُلی می خواهد سر از بدن قاسم جدا کند. حضرت شمشیرش را حوالۀ او کرد. دست قاتل جدا شد، او قبیله اش را به یاری طلبید. قبیله به امام حمله کردند. جنگ سختی در گرفت. بدن قاسم زیر سمّ اسبان خشمگین ماند. وقتی آتش جنگ فرو نشست، امام بالای سر قاسم آمد دید پاشنۀ پا را برای جان کندن به زمین می سایید. صدا زد: برادر زاده ام! به خدا قسم برای عمویت بسیار سخت است که او را به یاری بطلبی و نتواند جوابت را بدهد و نتواند تو را یاری کند و نتواند برای رفع مشکل تو کاری انجام دهد. سپس سینۀ قاسم را به سینه گرفت، در حالی که به خاطر کوبیده شدن اعضایش زیر سمّ اسبان پایش به زمین کشیده می شد، او را به همان حال کنار کشتۀ اکبر آورد و اهل بیت را به خاطر این مصیبت سنگین امر به صبر و استقامت کرد.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

اطلاعات عمومی کشور عراق:


 - پایتخت: بغداد     - واحد پول: دینار  مساحت:  km2 437072  (حدوداً  ¼  ایران) تعداد استان: 18 (المحافظه)


- فاصله کربلا تا نجف اشرف: 78 کیلومتر  جمعیت: 27102912 (2005)  97% مسلمان،   زبان رسمی: عربی


- فاصله کربلا تا حله: 45 کیلومتر  فاصله  نجف تا کوفه 8 کیلومتر  65% شیعه، 32% سنی، 3% مسیحی

- فاصله کربلا تا کاظمین حدوداً 85 کیلومتر  فاصله نجف تا بغداد 160 کیلومتر 75% عرب، 15% کرد، 10% سایرقومیت‌ها


- فاصله کربلا تا آرامگاه حر: 7 کیلومتر فاصله بغداد تا سامرا  124 کیلومتر طول خط ساحلی با خلیج فارس   Km58


همسایگان:  ایران با 1458 کیلومتر مرز  مشترک- ترکیه 331- سوریه 605- اردن 181- عربستان 814  و کویت 242 کیلومتر مرز
مشترک


* کلیه زائرین لازم است حداقل سه ساعت قبل از پرواز در فرودگاه حضور یابند؛


* مدارک مورد نیاز در این سفر گذرنامه، کارت شناسائی زائر و کارت واکسن می‌باشد. لذا از همراه داشتن دیگر مدارک نظیر شناسنامه،
گواهینامه، کارت ملی و نیز اشیاء قیمتی همچون چک پول، طلاجات و غیره خودداری نمائید؛


* نظر به عدم‌رعایت بهداشت در اغلب هتل‌های‌عراق، همراه‌داشتن ملحفه و وسایل شخصی، موجب‌آرامش زائر می‌گردد؛


* زائرین در تمام طول سفر کارت شناسائی خود را همراه داشته و آن را به گردن آویزان نمایند؛


* زائرین در تمام مدت حضور در کشور عراق بانضمام 3 روز قبل و بعد از اعزام، تحت پوشش بیمه عمر، حوادث، بستری و درمان سرپایی
و بیمه بار قرار دارند.


* زائرین لازم است داروهای اختصاصی مورد نیاز،حداقل برای مصرف 10 روز را به‌همراه داشته‌باشند، همچنین توصیه می‌شود افراد
مبتلا به بیماری مزمن از قبیل صرع، دیابت، فشار خون و غیره قبل از سفر با پزشک خود مشورت نموده و سوابق پزشکی مربوطه را نیز همراه داشته‌باشند؛


* اعتیاد در عراق جرم است و اگر از زائری مواد مخدر کشف شود با وی طبق مقررات کشور عراق عمل خواهندنمود؛


* عموماً اتوبوس اختصاص داده‌شده به هر کاروان در داخل کشور عراق، در تمام طول سفرو در برنامه‌های مختلف تغییر نمی‌کند،
علیهذا همواره به تابلوی کاغذی نصب‌شده بر روی شیشه اتوبوس که بر روی آن نام و شماره دفتر زیارتی درج شده توجه نمائید؛


* همچنین در هنگام حرکت‌های دسته‌جمعی به پرچم و یا علامت شاخص کاروان توجه نمائید؛


* رعایت نظم و لزوم مراعات همسفران به‌ویژه کودکان و افراد سالخورده، از آداب مهم سفر می‌باشد؛


* به اهمیت سرعت‌عمل در این سفر دقت شود، تاخیر در پیوستن به گروه در تمامی طول سفر ممکن است منجر به ساعت‌ها تاخیر در انجام
دیگر برنامه‌ها گردد؛


* رعایت پوشش و شئونات اسلامی (و چادر مشکی برای بانوان) در تمامی طول سفر الزامی است؛


* زائرین در تمام طول سفر دقت نمایند که وسیله‌ای را داخل اتوبوس‌ها جا نگذارند؛


* درخصوص حرکت گروهی و دسته‌جمعی، رأس زمان مقرر، در تمامی طول سفر توجه خاص مبذول نمایید؛


* تاکید می‌گردد زائرین محترم در مواجهه با نیروهای نظامی عراقی و آمریکایی مستقر در فرودگاه و بین راه صبر و آرامش خود را حفظ
نموده، و ازآنجا که تاکنون بی‌احترامی‌های زیادی از آنها دیده‌شده، توصیه می‌شود که هیچگونه بهانه‌ای دست آنان نداده و اجازه دهند تا مشکلات از مجرای سیاسی و دیپلماسی
ملی حل و فصل گردد؛


* از هم‌صحبتی غیر متعارف و بیان مسائل
سیاسی، مذهبی و ... با کلیه عوامل هتل، کسبه و دیگر افراد عراقی خودداری نموده و
ازآنجاکه اغلب‌آنان با زبان‌فارسی آشنایی دارند، دراجتماعات خودنیز از بیان مطالب
حساسیت‌زا پرهیز نمائید؛


* تاکید می‌گردد در مناطق نظامی؛ سیطره‌ها و
ایست و بازرسی‌ها به هیچ‌وجه از دوربین و موبایل استفاده نشود؛


* در سیطره‌ها و ایست و بازرسی‌های بین‌راه
پرده‌های اتوبوس جمع باشد تا داخل قابل رؤیت باشد؛


* ساعت خود را به وقت محلی عراق تنظیم نموده
و به اوقات برنامه‌های زیارتی و غذایی مطابق وقت محلی توجه نمائید؛


* تاکیدمی‌گردد درطول مسیر رفت و برگشت
بویژه هنگام انتقال بار شخصاً مراقب ساک‌ها و وسایل خود بوده و از رها نمودن‌آن در
محیط‌های قابل دسترسی افراد بیگانه برای پیشگیری از سرقت و هرگونه تهدید دیگری
خودداری نمائید؛


* هنگام کرایه‌نمودن چرخ یا گاری به منظور
حمل ساک‌ها، لازم‌است به چند نکته توجه نمایند:  الف- ابتدا مبلغ توافق گردد، 
ب-گاری‌ها با هم حرکت کنند نه جداگانه و یا از مسیرهای مختلف،    ج- هر گاری را 2
الی 4 نفر از زائرین همراهی کنند؛


* در صورت گم شدن، به اولین هتل یا پلیس
عراقی مراجعه و از آنها کمک بگیرید، توجه فرمائید همواره همراه داشتن کارت هتل منضم
به کارت شناسایی زائر الزامی است؛


* ضرورت دارد زائرین در کلیه فعالیت‌های
گروهی شرکت فرمایند؛


* به ساعات بسته شدن درب هتل و درب حرم‌ها
توجه فرمائید؛


* در هنگام خروج از هتل از تنها گذاشتن
افراد مسن، بانوان و کودکان دراطاق خودداری نمائید؛


* اکیداً توصیه می‌شود از مراجعه و عزیمت به
اماکن و شهرهایی که ورود به آنها ممنوع گردیده‌است، خودداری فرمائید؛


* از امانت گذاشتن گوشی، دوربین و اشیاء
قیمتی نزد افراد ناشناس و هرجایی بجز امانات هتل، حرم‌ها و یا مدیرکاروان خودداری
نمائید؛


* ورود موبایل‌و دوربین به داخل حرم‌های
مطهر و همچنین مساجد سهله و کوفه ممنوع بوده، لذا در صورت نیاز به امانت گذاشتن نزد
قسمت امانات، گوشی را خاموش و چنانچه دارای کد امنیتی نمی‌باشد، سیم کارت را نیز
خارج نمائید؛


* توجه فرمائید که منحصراً از آب‌معدنی‌های
پلمب‌شده موجود استفاده نموده و از خرید و استفاده هرگونه مواد غذایی و خوراکی
فله‌ای از مغازه‌های اطراف خودداری نمائید؛(همچنین غذای نذری به‌جهت عدم‌اطمینان
نسبت به بهداشت آن)؛


* قبل از برگزاری زیارت دوره، به زائرین
خصوصاً افراد مسن، زنان و کودکان توصیه می‌شود که به جهت طولانی بودن اعمال در
مساجد سهله و کوفه، بهتر است آب و در صورت لزوم مقداری خوراکی همراه
داشته‌باشند؛


* تاکید می‌گردد که انجام زیارت دوره، تنها
یک‌بار میسر است لذا تمامی زائران شرکت نمایند؛


* درمانگاه شبانه‌روزی در شهرهای نجف و
کربلا جهت استفاده زائرین بطور رایگان موجود است که خدمات پزشکی، دارویی و درمانی
را بطور سرپایی یا بستری انجام می‌دهند. در شهر نجف هتل النباء، شبانه‌روزی بوده و
هتل قصرالضیافه بصورت درمانگاه خدمات‌رسانی می‌کند، همچنین درمانگاه شبانه‌روزی در
شهر کربلا فندق‌الباقر بوده و هتل دلّه آل‌البیت بصورت درمانگاه از 8 صبح تا 8 شب
پذیرش دارد؛


* معمولاً لازم است شب قبل از ترک هتل، ساک‌ها و وسایل خود را در لابی هتل قرار دهید، علیهذا اکیداَ توصیه می‌شود هنگام ترک هتل، دقت کنید چیزی را جا نگذارید؛


* نظر به اینکه مشاهده‌شده برخی از رانندگان عراقی، قبل از تخلیه کامل صندوق‌های اتوبوس، درب آن را می‌بندند و یا استثناءً ساکی در داخل صندوق جداگانه قرار گرفته که ممکن است اصلاً باز نشود، لذا مجدداً تاکید می‌گردد که در طول سفر، ضمن هوشیاری، مراقب تمامی وسایل و ساک‌های خود باشید؛


* از آنجا که اخیراً زیارت از بارگاه ائمه معصومین شهرهای کاظمین و سامرا برقرار گردیده، به جهت اقامت و یا توقف کوتاه مدت در این دو شهر، حرکت دسته‌جمعی گروه و توجه به زمان بازگشت، تاکید می‌گردد؛


* در حرم‌حضرت اباعبدالله(ع)، خواندن زیارت‌ ناحیه مقدسه و زیارت مفجعه حضرت‌زینب، با توجه به معنی، توصیه می‌شود.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

زائرین
ایرانی معمولاً از نجف تا کربلا را پیاده طی می کنند اما خود عراقی ها و بعضی از
ایرانیها از مسیرهای دیگر هم تا کربلا پیاده می روند. این درحالی است که تمامی
ورودی های شهر کربلا میزبان زائرین اربعین حسینی است.


مسیر
حله به کربلا ۴۰ کیلومتر


مسیر
کاظمین به کربلا ۱۱۵ کیلومتر


مسیر
بغداد به کربلا ۹۰ کیلومتر


مسیر
بصره به کربلا ۵۲۰ کیلومتر


مسیر
دیوانیه به کربلا ۱۴۴ کیلومتر


مسیر
کوت به کربلا ۱۹۷ کیلومتر


مسیر
نعمانیه به کربلا ۱۵۶ کیلومتر


بعضی از
عراقیها قریب ۱۳ تا ۱۴ روز از شهرهای دور مثل بصره تا کربلا در حال پیاده روی
هستند

فاصله ی خروجی شهر نجف تا ابتدای
شهر کربلا بیش از ۸۰ کیلومتر است. معمولاً این مسافت را در ۳ روز و ۲ شب طی میکنند.
یعنی از سه روز مانده به ( اربعین یا نیمه شعبان) حرکت کرده و قبل از (شب اربعین یا
نیمه شعبان) به کربلا می رسند.


زوار
عراقی و ایرانی معمولا از صبح زود ۱۷ صفر از نجف راه افتاده و به نسبت تند رو و کند
رو بودن به تدریج از صبح ۱۹ صفر تا شب وارد کربلا می شوند.


هر چند
که لحظه ی رسیدن به کربلا به صورت پیاده لحظه ی فوق العاده ای است و تجربه ی طول
مسیر باعث می شود خستگی از یاد انسان برود اما اگر زائری به هر دلیل قادر به طی
کردن راه به صورت پیاده نباشد می تواند به وسیله خودرو هایی که بین راه وجود دارد
بقیه مسیر را تا سیطره هائی که چندین کیلومتری  شهر کربلا هستند با ماشین طی
کند.


توجه
کنید از این سیطره ها تا ورودی شهر بعضا ۲۰ کیلومتر فاصله وجود دارد.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

*مکالمه شبیه خوانی حضرت قاسم ( ع ) *

 

ای خدا عهد اتمیشم با شور وشین
من غلام حلقه بر گوشم حسین
گلمیشم کرب و بلایه جان نثار شیعیان
من فدای دوستان و شیعیانم ای خدا
من فداکار قطیل کربلایم ای خدا
بضعه ی جان و تن خیرالورایم ای خدا
گلمیشم کرب و بلایه امته قوربان اولام
ور مگه جان انتظار اشقیای ای خدا


***

بار الها بو نه چولدی بورویوب عالمی طوفان
یاغری دشت ماریه یرینه گنه قان
گنه صحرا و بیابانی دوتوب لشکر عدوان
شمر دیوانه ایدوب ری طبرستان هوسی
آتلارین شیهه سی شمشیر سسی
کی ای شهنشه دوران عمو سلام علیک
بساطی قرب سلیمان عمو سلام علیک
اجازه ور منه اکبر کیمی اولوم قوربان
گیدیم عمو اوغلوما مهمان عمو سلام علیک


***

قوربان اولوم او گوز یاشوا آغلاما عمو
من بی کسی غم آتشینه داغلاما عمو
گیدیر کفن بلیمه قلنج باغلا سال یولا
بسدور داخی  یانوندا منی ساخلاما عمو
           

             ***            
دوشن عمو نظریندن غریب جانیم وای
اورکده دردی قالان بی طبیب جانیم وای

***
ندیم نه چاره آنا اولمیوم بو دمده ملول
عموم کی ایتمدی قربانوی بو گونده قبول

***

قوربان اولوم بوخطوه ای باب اطهرم
کامی که خواستم ز خدا شد میسرم
مراد و کامه یتیشدیم تاپولدی درمانیم
شهیدی اولماقا وار الده یاخشی فرمانیم
آتا اگر اوغولون قتلینه یازا فرمان
نجه قبول اولونماز اولوم سنه قوربان
آتام وصیتیدی قوی عمو یرین آلسون
مرخص ایله گدیم قوی غریب آنام قالسون

***

خداحافظ ای بانوان حرم
حریم خدا خاندان کرم
خداحافظ ای اوغلی اولموش حسین
گلستان عیشی پوزولمش حسین
خداحافظ ای اکبرین خواهری
یادوندان چخاتما بو بی یاوری
سکینه به جان شه کربلا
گلین باجوی قویما یالقوز قالا
عزیز حیدر صفدر عمو خداحافظ
پناه آل پیمبر عمو خداحافظ
شهادته گیدیرم  حقوی حلال ایله
جفامی  چکمیسن ایللر عمو خداحافظ

***


منم ای شغالان دشت ضلال
ولی زاده ی حضرت ذوالجلاح
منم که شه ممتحن اوغلیام
نجیبم امام حسن اوغلیام
بون گون حیدرانه بیله جنگ ایدیم
بو میدانی بو لشکره تنگ ایدیم
وار اولسا بو لشکرده بیر نامدار
قدم جنگه قویسون ایدک کارزار


***

منی بو لشکره بی شرم و حیادن خبر آل
گیت وفا صاحبینی اهل جفادن خبرآل
کربلا شاهی عموم چون منی داماد ایلیوب
باخگنان اللریمه قانلی حنادن خبر آل
رقم قتلوی قاسم آدینا چرخ یازوب
علتین گردش تقدیر قضادن خبر آل
ضربت پنجه  بازومی گوروب دورد اوغولون
گت جهنمده اواولاد خطادن خبر آل


***

دیمه غافلم چک سپر باشوه
خبر ایله اوز قوم و قارداشوه
که ای یادگار شه مشرقین
علی اوغلی سندن مدد یا حسین
ترحمله بیر باخ منه یا حسین
نجه غالبم دشمنه یا حسین

***


د گول بیزده عادت ایا بت پرست
اولاق رزمیده دشمنه پیش دست


***

ادوب فتح شهباز و شهپر عمو
شکاریم اولوب بیر قضنفر عمو
قشون قرمشام ای شه کربلا
یتوب جانیمه هر طرفدن بلا
پوزوب صفلری یخمشام بیرقی
شجاعتله اولدورمیشم ازرقی
بو گون سندن ای کان جود و کرم
هنر قیلمشام جایزه ایسترم

 

***


سولوب غنچه لیقدان گولوم العطش
یانوبدور دوداقیم دیلیم العطش

***


آغلاما من سو دیوب یانسام رضایم ای عمو
کربلاده تشنه دوغرانسام رضایم ای عمو
چکمه خجلت سال یولا قوی من گیدیم میدانیمه
سینه دن واللهی اوخلانسام رضایم ای عمو

نه ساکت سوز ای لشکر کوفیان
بو لشکر بو میدان بو من بیر جوان
هانی بیر شجاع و رشید و دلیر
قدم جنگه قویسون دوروب نر شیر


***

اولدوم دچار لشکر اشراره ای عمو
یوخ بیر نفر کمک منه بی یاره ای عمو
بیر تیر چون سینم آراسیندان ویروبدلار
چخمور سسیم کی سینم اولوب پاره ای عمو

***

                                          اجرکم عندالله



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

مکالمه حضرت قاسم (ع)

که ای غریب دل افکارعمو سلام علیک

بلا ومحنته سردار عمو سلام علیک

جوانلاری قریلوب یارویاوری داغیلان

قالان بو غربت آرا خوار عمو سلام علیک

کومکسیزم دئمه یاندردی آهون افلاکی

بو گون منم سنه غمخوار عمو سلام علیک

 

که ای غریب دل افکارعمو سلام علیک

بلا ومحنته سردار عمو سلام علیک

جوانلاری قریلوب یارویاوری داغیلان

قالان بو غربت آرا خوار عمو سلام علیک

کومکسیزم دئمه یاندردی آهون افلاکی

بو گون منم سنه غمخوار عمو سلام علیک

علیک سلام

منی غم آتشینه کربلاده یاندیرما

یتیمم ای عمو جان خاطریمی سیندرما

شکسته گوگلیمی یخما عمو سلامیمی آل

حسن نشانه سیم قولاروی بوینما سال

یخیلمشام قاپوا رحم قیل پناه سیزم

مکدر ایلمه دیندیر منی گناه سیزام

ائتگییلن اظهار

گیدیر کفن بیلیمه قلج باغلاسال یولا

بسدور داخی یانوندا منی ساخلاما عمو

گوزلر بهشتیده یولوی اکبر جوان

الله رضاسی گل یولومی باغلاماعمو

برانه قویمارام

مطلبیم بودور منیم دل افکاره ام

وروم بو دشتده بیر اوت بو قوم کفاره

بئله قلنج وروم ای امام تشنه جگر

ئولوم قلنج قاباقیندا باتوم قزل قانه

طاقتیم قاسم

دوشن عمو نظریندن غریب جانیم وای

گوگلده دردی قالان بی طبیب جانیم وای

منای عشقده قربان اولمیان لایق

اولان زمانده محنت نصیبم جانیم وای

نه دردون وار

سبب اودور سالوب آهیم جهانه شیون وشین

قاووب منی قاپوسوندان عموم امام حسین

حلال مشکلاتو ندور

مراد کامه یتیشدیم تاپولدی درمانیم

شهید اولماقا وار الده یاخشی فرمانیم

بویور بو نامیه باخ ای امام مستحسن

یازوبدی مطلبه فرمان آتام امام حسین

بوسن بو من بو بلا دشتی یوم عاشورا

بو خط شاه زمین حضرت امام هدا

ذوالفقاره تاپشوردوم

کربلا شاهی ای عمو خداحافظ خداحافظ

ای قمر بنی هاشم عمو عباس خداحافظ

بی بی زینب غریب بی بی خداحافظ

سوسوز علی اصغر خداحافظ خداحافظ

رجز

الله لوای دشمنی یخماق منیم عمده مرامیمدی

امامی ایلرم راضی اله بیر مدعا گلسه

اونوچ سینیمدی تشنه زرهسیز گلمیشم جنگه

یوخومدور اعتنا دعوایه هر قدری قوا گلسه

بنی هاشم نبردینده قلنجا ایلمز تکیه

سلاح محکم ایمانه ایلر ایتکا لشکر

چاره ای قاسم

اولور معلوم عمر وندن دویوبسان جانه ای ازرق

گلوبسن زوروه مغرور اولوب جولانه ای ازرق

خیال ائتمه اوشاقدور مجتبا اوغلی جوان قاسم

گوریرسن من آچاندا پنجه مردانه ای ازرق

اودلاره ای قاسم

ایچوب جام عجل ایندی الیمدن دورت عزیز اوغلون

یتیش اوغلانلارونان سنده گئت نیرانه ای ازرق

دلون باغلا اَلون آچ دورموشام سد سکندر تک

تماشا ایله فرزند شه مردانه ای ازرق

مختاره ای قاسم

دیلون باغلا الون آچ دورموشام سد سکندر تک

تماشا ایله تک فرزند شه مردانه ازرق

سنون تک مین دلاور اولسادا باک ائتمرم اصلا

سوسوز دور خنجریم دعوا گونونده قانه ای ازرق

خونخواره ای قاسم

دانیشما هرزه وهزیان هنردن وورما چوخ پهلو

قوتارسان ساق الیمدن صورا گیر میدانه ای ازرق

چخوب تل اوسته بیکس عموم دورموش تماشایه

دعا ایلر منیم چون قادر صبحانه ای ازرق

یکباره ای قاسم

بو دعوا قلنج دعوا سیدور هیچ اوزگه فکر ایتمه

دگلبل لازم ال آتماق نیزه و پیکانه ای ازرق

اگر یوز مین قوشون اولسا تماماً بیر بیره ورام

قلنج ضربیله ویرم عالمی طوفانه ای ازرق

غافل منی

دگول بیز عادت ایا بت پرست

اولاق رزمیده دشمنه پیش دست

سنوندور ازل نوبت ای گرگ پیر

دوباره آچار پنجه سین نره ستیز

نوبت آخرین

منه ایلمه موعظه ویر مه پند

نقدر ایسته سون وورگیلان زورمند

هر اول قدری اولسا قولون قوتی

دریغ ایتمه وور قوی منه منتی

بابا یا حیدر کرار وقته مدد است

قوشون قیرمشام ای شه کربلا

یتوب جانیمه هر طرفدن بلا

پوزوب صفلری یخمیشام بیدقی

شجاعتله ئولدورموشم ازرقی

بو گون سندن ای کان جود و کرم

هنر قیلمشام جایزه ایسترم

رجز قاسم

آگه اولون ای قوم دون من اصلیمی اعلان ایلرم

چکسم بیانه وصفیمی گوزیاشوزی قان ایلرم

جدیمدی ختم انبیاء جدیم داخی خیرالنساء

حیدر آقام دور مرتضی

باخ گورنه بتیان ایلرم

اصلیم قریشیدور عرب نسلیم بنی هاشم لقب

عباس عموم شیر غضب بو دشتی طوفان ایلرم

نذر ائتمیشم بو دشتده لب تشنه جان ویرم

نعشیم قوری یر اوسته قالوب بیم زار اولا

من عاشقم یارا یا باشیمدان ورون یاره

عاشق گرکدی قانینه گلگون عذار اولا

آتدان دوشموشم یره

داده گل ای شاه کربلا

گلگون عذار قان اولوب

منیم ای شاه کربلا

ای کربلا خلیل ئولییم دایانما منایه گل



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

به میدان رفتن حضرت قاسم بن الحسن(ع)



حضرت قاسم,شهادت حضرت قاسم,حضرت قاسم بن الحسن

 

در آن شب،بعد از آن اتمام حجت‏ها وقتى كه همه یكجا و صریحا اعلام وفادارى كردند و گفتند:ما هرگز از تو جدا نخواهیم شد،یكدفعه صحنه عوض شد.امام علیه السلام فرمود:حالا كه این طور است،بدانید كه ما كشته خواهیم شد.همه گفتند:الحمد لله،خدا را شكر مى‏كنیم براى چنین توفیقى كه به ما عنایت كرد،این براى ما مژده است، شادمانى است.

طفلى در گوشه‏اى از مجلس نشسته بود كه سیزده سال بیشتر نداشت.این طفل پیش خودش شك كرد كه آیا این كشته شدن شامل من هم مى‏شود یا نه؟از طرفى حضرت فرمود:تمام شما كه در اینجا هستید،ولى ممكن است من چون كودك و نا بالغ هستم مقصود نباشم.رو كرد به ابا عبد الله و گفت:«یا عماه!»عمو جان!«و انا فى من یقتل؟ »آیا من جزء كشته شدگان فردا خواهم بود؟

نوشته ‏اند ابا عبد الله در اینجا رقت كرد و به این طفل-كه جناب قاسم بن الحسن است-جوابى نداد.از او سؤالى كرد،فرمود: پسر برادر!تو اول به سؤال من جواب بده تا بعد من به سؤال تو جواب بدهم.اول بگو: «كیف الموت عندك؟»مردن پیش تو چگونه است،چه طعم و مزه‏ اى دارد؟عرض كرد:«یا عماه احلى من العسل‏»از عسل براى من شیرین‏تر است،تو اگر بگویى كه من فردا شهید مى‏شوم،مژده‏اى به من داده‏اى.فرمود:بله فرزند برادر،«اما بعد ان تبلو ببلاء عظیم‏»ولى بعد از آنكه به درد سختى مبتلا خواهى شد،بعد از یك ابتلاى بسیار بسیار سخت.گفت:خدا را شكر،الحمد لله كه چنین حادثه‏اى رخ مى‏ دهد.

حالا شما ببینید با توجه به این سخن ابا عبد الله،فردا چه صحنه طبیعى عجیبى به وجود مى‏آید.بعد از شهادت جناب على اكبر،همین طفل سیزده ساله مى‏آید خدمت ابا عبد الله در حالى كه چون اندامش كوچك است و نابالغ و بچه است،اسلحه‏اى به تنش راست نمى‏آید.زره‏ها را براى مردان بزرگ ساخته‏اند نه براى بچه‏هاى كوچك.كلاه خودها براى سر افراد بزرگ مناسب است نه براى سر بچه كوچك.عرض كرد:عمو جان!نوبت من است،اجازه بدهید به میدان بروم.(در روز عاشورا هیچ كس بدون اجازه ابا عبد الله به میدان نمى‏رفت.هر كس وقتى مى‏آمد،اول سلامى عرض مى‏كرد: السلام علیك یا ابا عبد الله،به من اجازه بدهید.)

ابا عبد الله به این زودیها به او اجازه نداد.او شروع كرد به گریه كردن.قاسم و عمو در آغوش هم شروع كردند به گریه كردن.نوشته‏اند: «فجعل یقبل یدیه و رجلیه‏» (1) یعنى قاسم شروع كرد دستها و پاهاى ابا عبد الله را بوسیدن.آیا این[صحنه]براى این نبوده كه تاریخ بهتر قضاوت كند؟او اصرار مى‏كند و ابا عبد الله انكار.ابا عبد الله مى‏خواهد به قاسم اجازه بدهد و بگوید اگر مى‏خواهى بروى برو،اما با لفظ به او اجازه نداد،بلكه یكدفعه دستها را گشود و گفت: بیا فرزند برادر،مى‏خواهم با تو خداحافظى كنم.قاسم دست‏به گردن ابا عبد الله انداخت و ابا عبد الله دست‏به گردن جناب قاسم.نوشته‏اند این عمو و برادر زاده آنقدر در این صحنه گریه كردند-اصحاب و اهل بیت ابا عبد الله ناظر این صحنه جانگداز بودند-كه هر دو بى حال و از یكدیگر جدا شدند.

این طفل فورا سوار بر اسب خودش شد.راوى كه در لشكر عمر سعد بود مى‏گوید:یكمرتبه ما بچه‏اى را دیدیم كه سوار اسب شده و به سر خودش به جاى كلاه خود یك عمامه بسته است و به پایش هم چكمه‏اى نیست،كفش معمولى است و بند یك كفشش هم باز بود و یادم نمى‏رود كه پاى چپش بود،و تعبیرش این است:«كانه فلقة القمر» (2) گویى این بچه پاره‏اى از ماه بود،اینقدر زیبا بود.همان راوى مى‏گوید:قاسم كه داشت مى‏آمد،هنوز دانه‏هاى اشكش مى‏ریخت.رسم بر این بود كه افراد خودشان را معرفى مى‏كردند كه من كى هستم.همه متحیرند كه این بچه كیست؟ همین كه مقابل مردم ایستاد،فریادش بلند شد:

ان تنكرونى فانا ابن الحسن سبط النبى المصطفى المؤتمن

مردم!اگر مرا نمى‏شناسید،من پسر حسن بن على بن ابیطالبم.

هذا الحسین كالاسیر المرتهن بین اناس لا سقوا صوب المزن (3)

این مردى كه اینجا مى‏بینید و گرفتار شماست،عموى من حسین بن على بن ابیطالب است.

جناب قاسم به میدان مى‏رود.ابا عبد الله اسب خودشان را حاضر كرده و[افسار آن را]به دست گرفته‏اند و گویى منتظر فرصتى هستند كه وظیفه خودشان را انجام بدهند. من نمى‏دانم دیگر قلب ابا عبد الله در آن وقت چه حالى داشت.منتظر است،منتظر صداى قاسم كه ناگهان فریاد«یا عماه‏»قاسم بلند شد.راوى مى‏گوید:ما نفهمیدیم كه حسین با چه سرعتى سوار اسب شد و اسب را تاخت كرد.تعبیر او این است كه مانند یك باز شكارى خودش را به صحنه جنگ رساند.نوشته‏اند بعد از آنكه جناب قاسم از روى اسب به زمین افتاده بود در حدود دویست نفر دور بدن او بودند و یك نفر مى‏خواست‏سر قاسم را از بدن جدا كند ولى هنگامى كه دیدند ابا عبد الله آمد،همه فرار كردند و همان كسى كه به قصد قتل قاسم آمده بود،زیر دست و پاى اسبان پایمال شد.از بس كه ترسیدند،رفیق خودشان را زیر سم اسبهاى خودشان پایمال كردند.جمعیت زیاد،اسبها حركت كرده‏اند، چشم چشم را نمى‏بیند.به قول فردوسى:

ز سم ستوران در آن پهن دشت زمین شد شش و آسمان گشت هشت

هیچ كس نمى‏داند كه قضیه از چه قرار است.«و انجلت الغبرة‏» (4) همینكه غبارها نشست، حسین را دیدند كه سر قاسم را به دامن گرفته است.(من این را فراموش نمى‏كنم،خدا رحمت كند مرحوم اشراقى واعظ معروف قم را،گفت:یك بار من در حضور مرحوم آیت الله حائرى این روضه را-كه متن تاریخ است،عین مقتل است و یك كلمه كم و زیاد در آن نیست-خواندم.به قدرى مرحوم حاج شیخ گریه كرد كه بى تاب شد.بعد به من گفت:فلانى! خواهش مى‏كنم بعد از این در هر مجلسى كه من هستم این قسمت را نخوان كه من تاب شنیدنش را ندارم).در حالى كه جناب قاسم آخرین لحظاتش را طى مى‏كند و از شدت درد پاهایش را به زمین مى‏كوبد(و الغلام یفحص برجلیه) (5) شنیدند كه ابا عبد الله چنین مى‏گوید:«یعز و الله على عمك ان تدعوه فلا ینفعك صوته‏» (6) پسر برادرم!چقدر بر من ناگوار است كه تو فریاد كنى یا عماه،ولى عموى تو نتواند به تو پاسخ درستى بدهد، چقدر بر من ناگوار است كه به بالین تو برسم اما نتوانم كارى براى تو انجام بدهم.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم و صلى الله على محمد و آله الطاهرین.

پى‏نوشت‏ها:
1) این عبارت در مقاتل به این صورت است:«فلم یزل الغلام یقبل یدیه و رجلیه حتى اذن له‏»(بحار الانوار،ج 45/ص 34).
2) مناقب ابن شهر آشوب،ج 4/ص‏106.
3) بحار الانوار ج 45/ص 34.
4) همان،ص 35.
5 و 6) مقتل الحسین مقرم،ص 332.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
در حالى كه سر جناب قاسم به دامن حسین است، از شدت درد پاشنه پای را محكم به زمین مى‏‌كوبد. در همین حال، ‏«فشهق شهقة فمات‏» فریادى كشید و جان به جان آفرین تسلیم كرد. یك وقت دیدند ابا عبدالله بدن قاسم را بلند كرد و بغل گرفت. دیدند قاسم را مى‌كشد و به خیمه‏‌گاه مى‏‌آورد.
کد خبر: ۴۴۵۹۳۵
تاریخ انتشار: ۰۸ آبان ۱۳۹۳ - ۱۶:۲۱ - 30 October 2014
بنا بر سنت تاریخی، شب ششم ماه محرم و روز ششم متعلق به حضرت قاسم (س) است. شهید مطهری اینچنین ذکر مصیبت حضرت قاسم می‌کند: ابومخنف به سندش از حمیدبن مسلم ـ که خبرنگار لشکر عمر بن سعد است ـ روایت کرده که گفت: از میان همراهان حسین ـ علیه السلام ـ پسرى که گویا پاره ما بود به سوى ما بیرون آمد، و شمشیرى در دست و پیراهن و جامه‌اى بر تن داشت و نعلینى بر پا کرده بود؟ بند یک از آن دو بریده شده بود‌ و فراموش نمى‌کنم که آن نعل چپش بود.

عمرو بن سعید بن نفیل ازدى که او را دید گفت: به خدا سوگند هم اکنون بر او حمله آرم. بدو گفتم: سبحان الله تو از این کار چه مى‌خواهى؟ همان‌هایى که مى‌نگرى از هر سو اطرافشان را گرفته‌اند، تو را از کشتن او کفایت کنند؟ گفت: به خدا سوگند من شخصا باید به او حمله کنم، این را گفت و بى درنگ بدان پسر حمله برد و شمشیر را بر سرش فرود آورد، قاسم به رو درافتاد و فریاد زد: عمو جان! و عموى خود را به یارى طلبید. چگونه حضرت قاسم در دشت کربلا غوغا به پا کرد؟

حمید گوید: به خدا سوگند حسین (ع) (که صداى او را شنید) چون باز شکارى رسید و لشکر دشمن را شکافت و به شتاب خود را به معرکه رسانید و چون شیر خشمناکى حمله افکند و شمشیرش را حواله عمرو بن سعید کرد، عمرو دست خود را سپر نمود. ابوعبدالله دستش را مرفق بیفکند و به یک سو رفت. لشکر عمر بن سعد (براى رهایى آن پست خبیث) هجوم آورده و او را از جلو‌ شمشیر حسین ـ علیه السلام ـ به یک سو برده نجاتش دادند، ولى‌‌ همان هجوم سواران سبب شد که آن نتوانست خود را از زمین حرکت دهد و زیر دست و پاى اسبان لگد‌کوب شد و از این جهان رخت بیرون کشید؛ خدایش لعنت کند و دچار رسوایى محشرش گرداند.

گرد و غبار فرو نشست. حسین ـ علیه السلام ـ را دیدم که بالاى سر قاسم بود و او پاشنه پا یبر زمین مى‌سود، در آن حال آن جناب مى‌فرمود: از رحمت حق به دور باشند گروهى که تو را کشتند، و رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ در روز قیامت درباره تو خصم ورزد و طرف آن‌ها باشد.

سپس فرمود: به خدا سوگند ناگوار و گران است بر عمو‌ تو که او را بخوانى و پاسخت را ندهد، یا پاسخت بدهد ولى سودى به تو نبخشد، روزى است که دشمنش بسیار و یاورش اندک است، سپس قاسم را بر سینه گرفت و از زمین بلند کرد و گویا هم اکنون مى‌نگرم به پاهاى آن جوان که بر زمین کشیده مى‌شد‌ و همچنان او را بیاورند تا در کنار جسد فرزند على بن الحسین افکند. من پرسیدم: این پسر که بود؟ گفتند: قاسم ابن حسن بن على بن ابیطالب بود ـ صلوات الله علیهم اجمعین.

قاسم (س) به میدان مى‌‏رود. چون کوچک است، اسلحه‏‌اى که با تن او مناسب باشد، نیست ولى در عین شجاعت‏ به خرج مى‏‌دهد، تا اینکه با یک ضربت که به فرقش وارد می‌آید از ‌اسب به روى زمین مى‌‏افتد.

حسین (ع) با نگرانى بر در خیمه ایستاده، اسبش آماده است، لجام اسب را در دست دارد، مثل اینکه انتظار مى‏کشد. ناگهان فریاد «یا عماه‏» در فضا پیچید، عموجان من هم رفتم، مرا دریاب! مورخین نوشته‏اند حسین مثل باز شکارى به سوى قاسم حرکت کرد. کسى نفهمید با چه سرعتى بر اسب پرید و با چه سرعتى به سوى قاسم حرکت کرد.

عده زیادى از لشکریان دشمن (حدود دویست نفر) بعد از اینکه جناب قاسم روى زمین افتاد، دور بدن این طفل را گرفتند براى اینکه یکى از آن‌ها سرش را از بدن جدا کند. یک‌مرتبه متوجه شدند که حسین به سرعت مى‏‌آید.

مثل گله روباهى که شیر را مى‌‏بیند فرار کردند و‌‌ همان فردى که براى بریدن سر قاسم پایین آمده بود، در زیر دست و پاى اسب‌هاى خودشان لگدمال و به درک واصل شد. آنقدر گرد و غبار بلند شده بود که کسى نفهمید قضیه از چه قرار شد. دوست و دشمن از اطراف نگران هستند. «فاذن جلس الغبرة‏» تا غبار‌ها نشست، دیدند حسین بر بالین قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است.

فریاد مردانه حسین (ع) را شنیدند که گفت: «عزیز على عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا ینفعک‏ / فرزند برادر! چقدر بر عمو‌ تو ناگوار است که فریاد کنى و عموجان بگویى و نتوانم به حال تو فایده‏اى برسانم».

راوى گفت: در حالى که سر جناب قاسم به دامن حسین است، از شدت درد پاشنه پای را محکم به زمین مى‏‌کوبد. در همین حال ‏ «فشهق شهقة فمات‏» فریادى کشید و جان به جان آفرین تسلیم کرد. یک وقت دیدند ابا عبدالله بدن قاسم را بلند کرد و بغل گرفت. دیدند قاسم را مى‏‌کشد و به خیمه‏‌گاه مى‌آورد.

خیلى عظیم و عجیب است: وقتى که قاسم مى‏خواهد به میدان برود، از ابا عبد الله خواهش مى‏کند. ابا عبد الله دلش نمى‏خواهد اجازه بدهد. وقتى که اجازه مى‏دهد، دست ‏به گردن یکدیگر مى‏اندازند، گریه مى‏کنند تا هر دو بی حال مى‏شوند. اینجا منظره بر عکس شد، یعنى اندکى پیش، حسین و قاسم را دیدند در حالى که دست ‏به گردن یکدیگر انداخته بودند ولى اکنون مى‏بینند حسین قاسم را در بغل گرفته اما قاسم دست‌هایش به پایین افتاده است چون دیگر جان در بدن ندارد.

چگونه حضرت قاسم در دشت کربلا غوغا به پا کرد؟

قاسم بن الحسین ـ علیه السلام ـ به عزم جهاد قدم به سوی معرکه نهاد، چون حضرت سیدالشهداء ـ علیه السلام ـ نظرش بر فرزند برادر افتاد که جان گرامی بر کف دست نهاده آهنگ میدان کرده، بی‌توانی پیش شد و دست به گردن قاسم درآورد و او را در بر کشید و هر دو تن چندان بگریستند که در روایت وارد شده حَتّی غٌشِی عَلَیْهِما، پس قاسم گریست و دست و پای عم خود را چندان بوسید تا اذن حاصل نمود، پس جناب قاسم ـ علیه السلام ـ به میدان آمد در حالی که اشکش به صورت جاری بود و می‌فرمود؛

سِبْطِ النَّبِیّ الْمُصْطَفی الْمُؤْتَمِن
هذا حُسَیْنٌ کَالْاَسیرالْمُرْتَهَن
 
اِنْ تَنْکرُوٌنی فَانَا اْبنُ الْحَسَنِ
بَیْنَ اُناسٍ لاسُقُوا صَوْبَ المَزنِ

پس کارزار سختی نمود و به آن صغر سن و خردسالی سی و پنج تن را به درک فرستاد. حمید بن مسلم گفته که من در میان لشکر عمر سعد بودم پسری دیدم که به میدان آمده گویا صورتش پاره ماه است و پیراهن و ازاری در برداشت و نعلینی در پا داشت که بند یکی از آن‌ها گیسخته شده بود و من فراموش نمی‌کنم که بند نعلین چپش بود، عمرو بن سعد ازدی گفت: به خدا سوگند که من بر این پسر حمله می‌کنم و او را به قتل می‌رسانم، گفتم سبحان الله این چه اراده است که نموده‌ای؟ این جماعت که دور او را احاطه کرده‌اند از برای کفایت امر او بس است، دیگر تو را چه لازم است که خود را در خون او شریک کنی؟

گفت به خدا قسم که از این اندیشه برنگردم، پس اسب برانگیخت و رو برنگردانید تا آنگاه که شمشیری بر فرق آن مظلوم زد و سر او شکافت پس قاسم به صورت بر ‌زمین افتاد و فریاد برداشت که یا عماه چون صدای قاسم به گوش حضرت امام حسین ـ علیه السلام ـ رسید تعجیل کرد مانند عقابی که از بلندی به زیر آمد صف‌ها را شکافت و مانند شیر غضبناک حمله بر لشکر کرد تا به عمرو (لعین) قاتل جناب قاسم رسید، پس تیغی حواله آن ملعون نمود، عمرو دست خود را پیش داد حضرت دست او را از مرفق جدا کرد پس آن ملعون صیحه عظیمی زد. لشکر کوفه جنبش کردند و حمله آوردند تا مگر عمرو را از چنگ امام ـ علیه السلام ـ بربایند همین که هجوم آوردند بدن او پامال سم ستوران گشت و کشته شد.

پس چون گرد و غبار معرکه فرو نشست، دیدند امام ـ علیه السلام ـ بالای سر قاسم است و آن جوان در حال جان کندن است و پای به زمین می‌ساید و عزم پرواز به اعلی علیین دارد و حضرت می‌فرماید، سوگند با خدای که دشوار است بر عم تو که او را بخوانی و اجابت نتواند و اگر اجابت کند اعانت نتواند و اگر اعانت کند ترا سودی نبخشد، دور باشند از رحمت خدا جماعتی که ترا کشتند. هذا یَوْم وَاللهِ کَثُرَواتِرُهُ وَ قَلَّ ناصِرُهُ.

آنگاه قاسم را از خاک برداشت و در بر کشید و سینه او را به سینه خود چسبانید و به سوی سراپرده روان گشت، در حالی که پاهای قاسم در زمین کشیده می‌شد. پس او را برد در نزد پسرش علی بن الحسین ـ علیه السلام ـ در میان کشتگان اهلبیت خود جای داد، آنگاه گفت بارال‌ها تو آگاهی که این جماعت مار ا دعوت کردند که یاری ما کنند اکنون دست از نصرت ما برداشته و با دشمن ما یار شدند،‌ای داور دادخواه این جماعت را نابود ساز و ایشان را هلاک کن و پراکنده گردان و یکتن از ایشان را باقی مگذار، و مغفرت و آمرزش خود را هرگز شامل حال ایشان مگردان.

آنگاه فرمود‌، ای عموزادگان من صبر نمایید‌ ای اهل‌بیت من شکیبایی کنید و بدانید بعد از این روزخواری و خذلان هرگز نخواهید دید.

مخفی نماند که قصه دامادی جناب قاسم ـ علیه السلام ـ در کربلا و تزویج او فاطه بنت الحسین (ع) را صحت ندارد، چه آنکه در کتب معتبره به نظر نرسیده و به علاوه آنکه حضرت امام حسین ـ علیه السلام ـ را دو دختر بوده چنانکه در کتب معتبره ذکر شده، یکی سکینه که شیخ طبرسی فرمود: سیدالشهداء ـ علیه السلام ـ او را تزویج عبدالله کرده بود و پیش از آنکه زفاف حاصل شود عبدالله شهید گردید. و دیگر فاطمه که زوجه حسن مثنی بوده که در کربلا حاضر بود چنانکه در احوال امام حسین ـ علیه السلام ـ به آن اشاره شده، و اگر استناداً به اخبار غیر معتبره گفته شود که جناب امام حسین ـ علیه السلام ـ را فاطمه دیگر بوده گوئیم که او فاطمه صغری است و در مدینه بوده و او را نتوان با قاسم بن حسن علیهماالسلام بست و الله تعالی العالم.

چگونه حضرت قاسم در دشت کربلا غوغا به پا کرد؟

شیخ اجل محدث متتبع ماهر ثقه الاسلام آقای حاج میرزا حسین نوری نور الله مرقده در کتاب لؤلؤ و مرجان فرموده و به مقتضای تمام کتب معتمده سالفه مؤلفه در فن حدیث و انساب و سیر نتوان برای حضرت سیدالشهداء ـ علیه السلام ـ دختر قابل تزویج بی‌شوهری پیدا کرد که این قضیه قطع نظر از صحت و قسم آن به حسب نقل و قوعش ممکن باشد.

اما قصه زبیده و شهربانو و قاسم ثانی در خاک ری و اطراف آنکه در السنه عوام دائر شده، پس از آن خیالات واهیه است که باید در پشت کتاب رموز حمزه و سایر کتاب‌های معجوله نوشت، و شواهد کذب بودن آن بسیار است، و تمام علمای انساب متفقند که قاسم بن الحسن (ع) عقب ندارد انتهی کلامع رفع مقامه.

بعضی از ارباب مقاتل گفته‌اند که پس از شهادت جناب قاسم ـ علیه السلام ـ بیرون شد به سوی میدان عبدالله بن الحسن ـ علیه السلام ـ و رجز خواند؛

ضْرغامُ اجامٍ وَ لَیْثٌ قَسْوَرَه
اِنْ تُنْکِرُونی فَانَا ابْنُ حَیْدَرَه

اَکیلُکُمْ بِالسًّیْفِ کَیْلَ السَّنْدَرَهِ
عَلَی الاَعادی مِثْلَ ریحٍ صَرْصَرَهٍ

و حمله کرد و چهارده تن را به خاک هلاک افکند. پس هانی بن ثبیت خضرمی بر وی تاخت و او را مقتول ساخت پس صورتش سیاه گشت و ابوالفرج گفته که حضرت ابوجعفر باقر ـ علیه السلام ـ فرموده که حرمله بن کاهل اسدی او را به قتل رسانید.

مؤلف گوید: که مقتل عبدالله را در ضمن مقتل جناب امام حسین ـ علیه السلام ـ ایراد خواهیم کرد انشاء‌الله تعالی.

و ابوبکر بن الحسن (ع) که مادرش ‌ام ولد بوده و با جناب قاسم ـ علیه السلام ـ برادر پدر مادری بود، عبدالله بن عقبه غنوی او را به قتل رسانید. و از حضرت باقر ـ علیه السلام ـ مرویست که عقیه غنوی او را شهید کرد‌ و سلیمان بن قته اشاره به او نمود در این شعر؛

وَ فی اَسَدٍ اُخْری تُعَدُّو تُذْکَرُ
وَ عِنْدَ غَنِیّ قَطْرَه مِنْ دِمائِنا


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
زندگینامه بزرگان دین

زندگینامه حضرت قاسم (ع)


Biography-of-Hazrat-Qasim-(AS)

حضرت قاسم(ع) فرزند امام حسن مجتبی(ع) است و مادرش رَمله نام دارد. مرحوم شیخ مفید، سه نفر از فرزندان امام حسن(ع) را نام برده که در کربلا به شهادت رسیده‌اند که عبارتند از: قاسم، ابوبکر و عبدالله. و مرحوم محدث قمی فرزند دیگری بنام عبیدالله نیز یاد کرده است که او نیز در کربلا شهید شد.
حضرت قاسم(ع) نوجوانی بود که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود. او دو ساله بود که پدرش شهید شد و در مهد تربیت حسینی بزرگ شد و آن روح بلند و همت عالی در این جوان هاشمی اثری عمیق کرد و با اینکه در واقعه‌ی کربلا، نوجوانی کم سن و سال بود اما وقتی به میدان رفت بر خلاف انتظار لشکریان دشمن، چنان با شهامت و دلیرانه جنگید و بر قلب دشمن تاخت تا اینکه بر او حمله کرده و شهیدش نمودند. شهادت حضرت قاسم(ع) در سال 61 هجری قمری رخ داد و آنطور که سن آن حضرت را 13 سال نوشته اند، تاریخ ولادت ایشان را می‌توان اوائل سال 48 هجری قمری تخمین زد.

 

شهادت قاسم(ع) در واقعه‌ی کربلا

 

شب عاشورا، امام حسین(ع) به اصحاب فرمود: فردا همه‌ی شما کشته خواهید شد، قاسم(ع) نزد عمویش آمد و عرض کرد: عمو جان من هم فردا کشته خواهم شد؟ امام او را به سینه‌اش چسباند و فرمود: مرگ در نظر تو چگونه است؟ قاسم(ع) جواب داد: از عسل شیرین‌تر است.
امام به او فرمود: تو بعد از بلایی عظیم کشته می‌شوی و عبدالله شیرخوار هم شهید می‌شود. روز عاشورا قاسم(ع) خود را آماده‌ی جنگ کرد و به حضور امام حسین(ع) آمد تا از او اجازه‌ی جهاد بگیرد، امام او را در آغوش گرفت و مدتی با هم گریه کردند، سپس قاسم(ع) اجازه‌ طلبید و امام به او اجازه نمی‌داد. هرچه آن امامزاده‌ی بزرگوار در اجازه‌ی جهاد، مبالغه می‌کرد، حضرت مضایقه می‌فرمود تا آنکه بر پای عموی خود افتاد و چندان بر آن بوسه زد و گریست تا از امام اجازه گرفت.
بعضی نقل می‌کنند که امام حسین(ع) هنگام روانه کردن قاسم(ع) به میدان، عمامه‌اش را دو نصف کرد نیمی از آن را مانند کفن بر تن قاسم(ع) نمود و نیمی دیگر را بر سر قاسم(ع) بست. شاید اینکه در سخن حمیدبن مسلم چهره‌ی قاسم(ع) به نیمه‌ی قرص ماه تعبیر شده از این رو بود که پارچه‌ی عمامه نیمی از صورت او را پوشانده بود.
آنگاه حضرت قاسم(ع) به سوی میدان رفت و در حالیکه اشک بر گونه‌های مبارکش روان بود فرمود: اگر مرا نمی‌شناسید، من قاسم پسر حسن(ع) و نوه‌ی پیامبر(ص) هستم که برگزیده‌ای از سوی خداوند است، این عمویم حسین(ع) است که مانند اسیران، گروگان گرفته شده و در بین مردم گرفتار شده است. خدا این مردم را از باران رحمتش سیراب نسازد. سپس کارزار سختی نمود، به طوری که با آن کمی سن، تعدادی از دشمنان را کشت.
حمیدبن مسلم نقل می‌کند: پسری را دیدم که برای جنگ از خیمه‌ها بیرون آمد، گویی رخسارش همچون پاره‌ی ماه بود، شمشیری در دست و پیراهن و شلواری بر تن و نعلینی در پای خود داشت که بند یکی از آنها پاره شده بود و فراموش نمی‌کنم که بند نعلین چپش بود…

سپس عمروبن سعد بن نفیل اَزُدی گفت: به خدا سوگند به این پسر حمله می‌کنم، گفتم سبحان‌الله این چه قصد و اراده‌ای است که نموده‌ای؟ این گروهی که پیرامون او را فراگرفته‌اند، برای او بس است آن مرد گفت: سوگند به خدا، بر او می‌تازم.
پس بر قاسم(ع) تاخت تا آنگاه که شمشیری بر فرق مبارک آن مظلوم زد و سر او را شکافت، حضرت قاسم(ع) با صورت روی زمین افتاد و فریاد زد: ای عمو! به فریادم برس… حمیدبن مسلم می‌گوید: چون صدای قاسم(ع) به گوش امام حسین(ع) رسید، آن حضرت با شتاب سربرداشت و به قاسم(ع) نگاه کرد، آنگاه به عمرو حمله کرد و با شمشیری دست او را جدا نمود. عمرو فریادی کشید به طوری که لشکریان صدای او را شنیدند، سواران اهل کوفه حمله کردند تا عمرو را از دست امام رها کنند ولی همین که هجوم آوردند، بدن عمرو با سینه‌ی اسب‌ها برخورد کرد و او زیر پای اسبان لگدکوب و کشته شد. حمیدبن مسلم می‌گوید: چون گرد و غبار فرو نشست، دیدم امام بالای سر قاسم(ع) است و آن جوان در حال جان کندن می‌باشد و پای بر زمین می‌ساید. حضرت فرمود: سوگند به خدا که دشوار است بر عموی تو که او را بخوانی و او نتواند اجابت کند و اگر اجابت کند، تو را سودی نبخشد. دور باشند از رحمت خدا، جماعتی که ترا کشتند. آنگاه امام حسین(ع) قاسم(ع) را از زمین برداشت و در بر کشید و سینه‌ی او را به سینه‌ی خود چسباند و به سوی خیمه‌ها روان گشت، در حالیکه پاهای قاسم(ع) بر زمین کشیده می‌شد. سپس او را در نزد پسرش، علی‌بن‌الحسین(ع) در میان کشته شدگان اهل‌بیت خود، جای داد.
روایت شده است که امام حسین(ع) فرمود: خدایا این گروه را نابود و پراکنده گردان و هیچیک از آنها را باقی نگذار و هرگز آنان را نبخشای. ای عموزادگان من، بردباری کنید. ای اهل‌ بیت من، شکیبایی کنید و بدانید که پس از امروز، دیگر هرگز خواری نخواهید دید.

 

کثرت علاقه‌ی امام حسین(ع) نسبت به قاسم(ع)

 

در علاقه‌ی زیاد امام حسین(ع) به قاسم(ع)، شواهد بسیاری ذکر شده از جمله اینکه حضرت سیدالشهداء(ع) در وداع هیچیک از شهدا غش نکرد مگر در وداع حضرت قاسم(ع) و منجمله حضرت سیدالشهداء(ع) در ابتدای امر، اجازه نداد که حضرت قاسم(ع) به میدان برود مگر بعد از التماس و بوسیدن دست و پای عموی بزرگوارش. هنگامی که امام حسین(ع) ناله‌ی حضرت قاسم(ع) را شنید، با شتاب به بالین او آمد و اینگونه به بالین شهیدی نشتافته بود و وقتی به بالین قاسم(ع) آمد، لشکر را نفرین نمود.
امام حسین(ع) همانطور که صورت به صورت علی‌اکبر(ع) گذارد، وقتی که به بالین حضرت قاسم(ع) آمد سینه‌اش را به سینه‌ی او چسباند. حاصل اینکه از آنچه گفته شد، معلوم می‌شود که حضرت سید‌الشهداء(ع) به حضرت قاسم(ع) و علی‌اکبر(ع) به یک نحو محبت داشت و به یک چشم نظر می‌فرمود.


- منبع، پورتال آسمونی  http://www.asemooni.com/biography/religious/qasim#ixzz3pgAqiZun


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 
 

نام پدر: امام حسن(ع)


نام مادر: رَمله (معروف به امّ ابی‌بکر)


تاریخ ولادت: اوائل سال 48 هجری قمری


مدت عمر: 13 سال (بعضی سن او را 14 سال هم نوشته اند)


تاریخ شهادت: عاشورای سال 61 هجری قمری در کربلا


قاتل: عمروبن سعد(نفیل) اَزُدی


محل دفن: کربلای معلی


شهادت قاسم بن الحسن بن علی (ع)

سهیل سر زده گفتی مگر ز سمت یمن
رخ چو ماه تمام و قدی چو سرو چمن
نمود در بر خود پیرهن به شکل کفن
ز برج خیمه برآمد چو قاسم بن حسن
ز خیمگاه به میدان کین روان گردید
گرفت تیغ عدو سوز را به کف چون هلال
قاسم بن الحسین علیه السلام به عزم جهاد قدم به سوی معرکه نهاد، چون حضرت سیدالشهداء علیه السلام نظرش بر فرزند برادر افتاد که جان گرامی بر کف دست نهاده آهنگ میدان کرده، بی‌توانی پیش شد و دست به گردن قاسم درآورد و او را در بر کشید و هر دو تن چندان بگریستند که در روایت وارد شده حَتّی غٌشِی عَلَیْهِما، پس قاسم گریست و دست و پای عم خود را چندان بوسید تا اذن حاصل نمود، پس جناب قاسم علیه السلام به میدان آمد در حالی که اشکش به صورت جاری بود و می‌فرمود:
سِبْطِ النَّبِیّ الْمُصْطَفی الْمُؤْتَمِن
بَیْنَ اُناسٍ لاسُقُوا صَوْبَ المَزنِ
اِنْ تَنْکرُوٌنی فَانَا اْبنُ الْحَسَنِ
هذا حُسَیْنٌ کَالْاَسیرالْمُرْتَهَن
پس کارزار سختی نمود و به آن صغر سن و خردسالی سی و پنج تن را به درک فرستاد. حمید بن مسلم گفته که من در میان لشکر عمر سعد بودم پسری دیدم که به میدان آمده گویا صورتش پاره ماه است و پیراهن و ازاری در برداشت و نعلینی در پا داشت که بند یکی از آنها گیسخته شده بود و من فراموش نمی‌کنم که بند نعلین چپش بود، عمرو بن سعد ازدی گفت: به خدا سوگند که من بر این پسر حمله می‌کنم و او را به قتل می‌رسانم، گفتم سبحان الله این چه اراده است که نموده‌ای؟ این جماعت که دور او را احاطه کرده‌اند از برای کفایت امر او بس است دیگر ترا چه لازم است که خود را در خون او شریک کنی؟ گفت به خدا قسم که از این اندیشه برنگردم، پس اسب برانگیخت و رو برنگردانید تا آنگاه که شمشیری بر فرق آن مظلوم زد و سر او شکافت پس قاسم به صورت بر روی زمین افتاد و فریاد برداشت که یا عماه چون صدای قاسم به گوش حضرت امام حسین علیه السلام رسید تعجیل کرد مانند عقابی که از بلندی به زیر آمد صفها را شکافت و مانند شیر غضبناک حمله بر لشکر کرد تا به عمرو (لعین) قاتل جناب قاسم رسید، پس تیغی حواله آن ملعون نمود، عمرو دست خود را پیش داد حضرت دست او را از مرفق جدا کرد پس آن ملعون صیحه عظیمی زد. لشکر کوفه جنبش کردند و حمله آوردند تا مگر عمرو را از چنگ امام علیه السلام بربایند همینکه هجوم آوردند بدن او پامال سم ستوران گشت و کشته شد. پس چون گرد و غبار معرکه فرو نشست دیدند امام علیه السلام بالای سر قاسم است و آن جوان در حال جان کندنست و پای به زمین می‌ساید و عزم پرواز به اعلی علیین دارد و حضرت می‌فرماید سوگند با خدای که دشوار است بر عم تو که او را بخوانی و اجابت نتواند و اگر اجابت کند اعانت نتواند و اگر اعانت کند ترا سودی نبخشد، دور باشند از رحمت خدا جماعتی که ترا کشتند. هذا یَوْم وَاللهِ کَثُرَواتِرُهُ وَ قَلَّ ناصِرُهُ.
آنگاه قاسم را از خاک برداشت و در بر کشید و سینه او را به سینه خود چسبانید و به سوی سراپرده روان گشت در حالی که پاهای قاسم در زمین کشیده می‌شد. پس او را برد در نزد پسرش علی بن الحسین علیه السلام در میان کشتگان اهلبیت خود جای داد، آنگاه گفت بارالها تو آگاهی که این جماعت مار ا دعوت کردند که یاری ما کنند اکنون دست از نصرت ما برداشته و با دشمن ما یار شدند، ای داور دادخواه این جماعت را نابود ساز و ایشان را هلاک کن و پراکنده گردان و یکتن از ایشان را باقی مگذار، و مغفرت و آمرزش خود را هرگز شامل حال ایشان مگردان.
آنگاه فرمود ای عموزادگان من صبر نمائید ای اهلبیت من شکیبائی کنید و بدانید بعد از این روزخواری و خذلان هرگز نخواهید دید.
مخفی نماند که قصه دامادی جناب قاسم علیه السلام در کربلا و تزویج او فاطه بنت الحسین (ع) را صحت ندارد چه آنکه در کتب معتبره به نظر نرسیده و به علاوه آنکه حضرت امام حسین علیه السلام را دو دختر بوده چنانکه در کتب معتبره ذکر شده، یکی سکینه که شیخ طبرسی فرمود: سیدالشهداء علیه السلام او را تزویج عبدالله کرده بود و پیش از آنکه زفاف حاصل شود عبدالله شهید گردید. و دیگر فاطمه که زوجه حسن مثنی بوده که در کربلا حاضر بود چنانکه در احوال امام حسین علیه السلام به آن اشاره شده، و اگر استناداً به اخبار غیر معتبره گفته شود که جناب امام حسین علیه السلام را فاطمه دیگر بوده گوئیم که او فاطمه صغری است و در مدینه بوده و او را نتوان با قاسم بن حسن علیهماالسلام بست و الله تعالی العالم.
شیخ اجل محدث متتبع ماهر ثقه الاسلام آقای حاج میرزا حسین نوری نور الله مرقده در کتاب لؤلؤ و مرجان فرموده و به مقتضای تمام کتب معتمده سالفه مولفه در فن حدیث و انساب و سیر نتوان برای حضرت سیدالشهداء علیه السلام دختر قابل تزویج بی‌شوهری پیدا کرد که این قضیه قطع نظر از صحت و قسم آن به حسب نقل و قوعش ممکن باشد. اما قصه زبیده و شهربانو و قاسم ثانی در خاک ری و اطراف آن که در السنه عوام دائر شده، پس از آن خیالات واهیه است که باید در پشت کتاب رموز حمزه و سایر کتابهای معجوله نوشت، و شواهد کذب بودن آن بسیار است، و تمام علمای انساب متفقند که قاسم بن الحسن (ع) عقب ندارد انتهی کلامع رفع مقامه.
بعضی از ارباب مقاتل گفته‌اند که بعد از شهادت جناب قاسم علیه السلام بیرون شد به سوی میدان عبدالله بن الحسن علیه السلام و رجز خواند:
ضْرغامُ اجامٍ وَ لَیْثٌ قَسْوَرَه
اَکیلُکُمْ بِالسًّیْفِ کَیْلَ السَّنْدَرَهِ
اِنْ تُنْکِرُونی فَانَا ابْنُ حَیْدَرَه
عَلَی الاَعادی مِثْلَ ریحٍ صَرْصَرَهٍ
و حمله کرد و چهارده تن را به خاک هلاک افکند، پس هانی بن ثبیت خضرمی بر وی تاخت و او را مقتول ساخت پس صورتش سیاه گشت. و ابوالفرج گفته که حضرت ابوجعفر باقر علیه السلام فرموده که حرمله بن کاهل اسدی او را به قتل رسانید.
مؤلف گوید: که مقتل عبدالله را در ضمن مقتل جناب امام حسین علیه السلام ایراد خواهیم کرد انشاء‌الله تعالی.
و ابوبکر بن الحسن (ع) که مادرش ام ولد بوده و با جناب قاسم علیه السلام برادر پدر مادری بود، عبدالله بن عقبه غنوی او را به قتل رسانید. و از حضرت باقر علیه السلام مرویست که عقیه غنوی او را شهید کرد،‌ و سلیمان بن قته اشاره به او نمود در این شعر:
وَ فی اَسَدٍ اُخْری تُعَدُّو تُذْکَرُ
وَ عِنْدَ غَنِیّ قَطْرَه مِنْ دِمائِنا
منبع: کتاب منتهی الامال اثر حاج شیخ عبّاس قمی

ذکر مصیبت‏ حضرت قاسم (ع)

نویسنده: مرتضی مطهری
تواریخ معتبر این قضیه را نقل کرده‏اند که در شب عاشورا امام علیه السلام اصحاب خودش را در خیمه‏ای‏«عند قرب الماء» جمع کرد.معلوم می‏شود خیمه‏ای بوده است که آن را به مشکهای آب اختصاص داده بودند و از همان روزهای اول آبها را در آن خیمه جمع می‏کردند.امام اصحاب خودش را در آن خیمه یا نزدیک آن خیمه جمع کرد.آن خطابه بسیار معروف شب عاشورا را در آنجا امام القاء کرد،که حالا آزادید(آخرین اتمام حجت‏به آنها). امام نمی‏خواهد کسی رودربایستی داشته باشد،کسی خودش را مجبور ببیند،حتی کسی خیال کند به حکم بیعت لازم است‏بماند،خیر، همه‏تان را آزاد کردم،همه یارانم،همه خاندانم، حتی برادرانم، فرزندانم، برادر زادگانم، اینها هم جز به شخص من به کسی کاری ندارند، امشب شب تاریکی است، اگر می‏خواهید،از این تاریکی استفاده کنید بروید و آنها هم قطعا به شما کاری ندارند. اول از آنها تجلیل می‏کند: منتهای رضایت را از شما دارم، اصحابی از اصحاب ‏خودم بهتر سراغ ندارم ، اهل بیتی از اهل بیت‏خودم بهتر سراغ ندارم. در عین حال این مطالب را هم حضرت به آنها می‏فرماید. همه‏شان به طور دسته جمعی می‏گویند: مگر چنین چیزی ممکن است؟! جواب پیغمبر را چه بدهیم؟ وفا کجا رفت؟ انسانیت کجا رفت؟ محبت و عاطفه کجا رفت؟ آن سخنان پر شوری که آنجا گفتند ،که واقعا انسان را به هیجان می‏آورد. یکی می‏گوید مگر یک جان هم ارزش این حرفها را دارد که کسی بخواهد فدای مثل تویی کند؟! ای کاش هفتاد بار زنده می‏شدم و هفتاد بار خودم را فدای تو می‏کردم. آن یکی می‏گوید هزار بار.یکی می‏گوید: ای کاش امکان داشت‏بروم و جانم را فدای تو کنم ، بعد این بدنم را آتش بزنند ، خاکستر کنند،خاکسترش را به باد بدهند ، باز دو مرتبه مرا زنده کنند ، باز هم و باز هم.
اول کسی که به سخن در آمد برادرش ابوالفضل بود و بعد همه بنی هاشم ، همینکه اینها این سخنان را گفتند،آنوقت امام مطلب را عوض کرد، از حقایق فردا قضایایی گفت ، فرمود: پس بدانی که قضایای فردا چگونه است.آنوقت‏به آنها خبر کشته شدن را داد. درست مثل یک مژده بزرگ تلقی کردند.آنوقت همین نوجوانی که ما اینقدر به او ظلم می‏کنیم ، آرزوی او را دامادی می‏دانیم، تاریخ می‏گوید خودش گفته آرزوی من چیست. یک بچه سیزده ساله معلوم است در جمع مردان شرکت نمی‏کند، پشت ‏سر مردان می‏نشیند. مثل اینکه پشت‏سر نشسته بود و مرتب سر می‏کشید که دیگران چه می‏گویند؟ وقتی که امام فرمود همه شما کشته می‏شوید،این طفل با خودش فکر کرد که آیا شامل من هم خواهد شد یا نه؟با خود گفت آخر من بچه‏ام،شاید مقصود آقا این است که بزرگان کشته می‏شوند، من هنوز صغیرم.یک وقت رو کرد به آقا و عرض کرد:«و انا فی من یقتل؟»آیا من جزء کشته شدگان هستم یا نیستم؟حالا ببینید آرزویش چیست؟ آقا جوابش را نداد، فرمود: اول من از تو یک سؤال می‏کنم جواب مرا بده ، بعد من جواب تو را می‏دهم.شاید(من این طور فکر می‏کنم)آقا مخصوصا این سؤال را کرد و این جواب را شنید،خواست این سؤال و جواب پیش بیاید که مردم آینده فکر نکنند این نوجوان ندانسته و نفهمیده خودش را به کشتن داد،دیگر مردم آینده نگویند این نوجوان در آرزوی دامادی بود،دیگر برایش حجله درست نکنند،جنایت نکنند.آقا فرمود که اول من سؤال می‏کنم.عرض کرد: بفرمایید.فرمود:«کیف الموت عندک‏»؟پسرکم، فرزند برادرم، اول بگو مردن،کشته شدن در ذائقه تو چه طعمی دارد؟ فورا گفت:«احلی من العسل‏»از عسل شیرین‏تر است، من در رکاب تو کشته بشوم، جانم را فدای تو کنم؟ اگر از ذائقه می‏پرسی(چون حضرت از ذائقه پرسید) از عسل در این ذائقه شیرین‏تر است، یعنی برای من آرزویی شیرین‏تر از این آرزو وجود ندارد. ببینید چقدر منظره تکان دهنده است!
اینهاست که این حادثه را یک حادثه بزرگ تاریخی کرده است که تا زنده‏ایم ما باید این حادثه را زنده نگه بداریم، چون دیگر نه حسینی پیدا خواهد شد نه قاسم بن الحسنی. این است که این مقدار ارزش می‏دهد که بعد از چهارده قرن اگر یک چنین حسینیه‏ای (1) به نامشان بسازیم کاری نکرده‏ایم، و الا آن که آرزوی دامادی دارد،که همه بچه‏ها آرزوی دامادی دارند، دیگر این حرفها را نمی‏خواهد، وقت صرف کردن نمی‏خواهد، پول صرف کردن نمی‏خواهد،برایش حسینیه ساختن نمی‏خواهد، سخنرانی نمی‏خواهد. ولی اینها جوهره انسانیت‏اند ، مصداق انی جاعل فی الارض خلیفة (2) هستند، اینها بالاتر از فرشته هستند. فرمود: بله فرزند برادرم، پس جوابت را بدهم ،کشته می‏شوی‏«بعد ان تبلؤ ببلاء عظیم‏»اما جان دادن تو با دیگران خیلی متفاوت است، یک گرفتاری بسیار شدیدی پیدا می‏کنی.(چون مجلس آماده شد این ذکر مصیبت را عرض می‏کنم.) این آقا زاده اصلا باک ندارد.روز عاشوراست. حالا پس از آنکه با چه اصراری به میدان می‏رود ، بچه است،زرهی که متناسب با اندام او باشد وجود ندارد،خود مناسب با اندام او وجود ندارد ، اسلحه و چکمه مناسب با اندام او وجود ندارد. لهذا نوشته‏اند همین طور رفت، عمامه‏ای به سر گذاشته بود«کانه فلقة قمر»همین قدر نوشته‏اند به قدری این بچه زیبا بود ، مثل یک پاره ماه.این جمله‏ای است که دشمن در باره او گفته است.گفت:
بر فرس تندرو هر که تو را دید گفت
برگ گل سرخ را باد کجا می‏برد
راوی گفت نگاه کردم دیدم که بند یکی از کفشهایش باز است،یادم نمی‏رود که پای چپش هم بود.معلوم می‏شود که چکمه پایش نبوده است.
حالا آن روح و آن معنویت چه شجاعتی به او داد،به جای خود، نوشته‏اند که امام[کنار]در خیمه ایستاده بود.لجام اسبش به دستش بود، معلوم بود منتظر است.یک مرتبه فریادی شنید. نوشته‏اند مثل یک باز شکاری-که کسی نفهمید به چه سرعت امام پرید روی اسب-حمله کرد.می‏دانید آن فریاد چه بود؟ فریاد یا عماه ، عموجان! عموجان! وقتی آقا رفت ‏به بالین این نوجوان ، در حدود دویست نفر دور او را گرفته بودند.امام که حرکت کرد و حمله کرد،آنها فرار کردند.یکی از دشمنان از اسب پایین آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا کند، خود او در زیر پای اسب رفقای خودش پایمال شد.آن کسی که می‏گویند در عاشورا در زیر سم اسبها پایمال شد در حالی که زنده بود،یکی از دشمنان بود نه حضرت قاسم.
حضرت خودشان را رساندند به بالین قاسم، ولی در وقتی که گرد و غبار زیاد بود و کسی نمی‏فهمید قضیه از چه قرار است. وقتی که این گرد و غبارها نشست، یک وقت دیدند که آقا به بالین قاسم نشسته است،سر قاسم را به دامن گرفته است.این جمله را از آقا شنیدند که فرمود:«یعز علی عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا ینفعک‏»یعنی برادر زاده! خیلی بر عموی تو سخت است که تو بخوانی، نتواند تو را اجابت کند ، یا اجابت کند و بیاید اما نتواند برای تو کاری انجام بدهد.در همین حال بود که یک وقت فریادی از این نوجوان بلند شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم‏و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین، باسمک العظیم الاعظم‏الاعز الاجل الاکرم یا الله...
خدایا عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما!ما را به حقایق اسلام آشنا کن!این جهلها و نادانیها را به کرم و لطف خودت از ما دور بگردان!توفیق عمل و خلوص نیت‏به همه ما عنایت‏بفرما!حاجات مشروعه ما را بر آور!اموات همه ما ببخش و بیامرز!

پی نوشتها:

1) حسینیه ارشاد
2) بقره .30

منبع:مجموعه آثار ج 17
یادگار امام حسن (ع) در روز عاشورا

آن روزی که حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) با دیدن چهره برادر، بر او گریست، در پاسخ سوال امام حسن (علیه السلام) که از علت گریه آن حضرت سوال کرد، فرمود: به جهت بلایی که به تو می¬رسد، که حکایت از مسموم کردن مظلومانه امام مجتبی (علیه السلام) داشت. ولی امام حسن (علیه السلام) با شنیدن این پاسخ، مسموم شدن خود را ناچیز شمرد و فرمود:
لا یوم کیومک یا ابا عبدالله
روزی مانند روز تو نیست که سی هزار نفر به سوی تو آیند و همه مدّعی باشند که از امت جدّ تواند ...” منتهی الآمال – ص 346 “

قاسم (علیه السلام)

در سال 50 ه.ق وقتی کار سمّ جعده ملعونه – همسر امام حسن (علیه السلام) - به آنجا کشید که پاره¬های جگر امام در اثر آن، از دهان مبارکش، بیرون آمد، در لحظه¬های آخر، همه اهل و عیال خود را به امام حسین (علیه السلام) واگذاشت. یکی از فرزندان امام حسن (علیه السلام) که در این لحظات، شاهد ماجرا بود و چشم از چشم عمو، بر نمی¬داشت، قاسم (علیه السلام) بود. کودکی که حدود سه بهار از عمر شریفش سپری نگردیده بود.
با نقشه¬ای که معاویه بن ابوسفیان کشید تا یزید را به جای خود بنشاند، حضرت حسین (علیه السلام)، برای بیعت نکردن با یزید- که جرثومه فساد بود - مجبور به ترک مدینه شد. در قافله ای که به سوی حجاز رهسپار بود، اهل و عیال امام مجتبی (علیه السلام) هم بودند. مکه، برای امام حسین (علیه السلام) امن نبود – که یزیدیان در زیر لباس¬های احرام، شمشیر بسته و قصد کشتن امام را داشتند – بنابراین بر اساس نامه دعوت کوفیان – که مسلم بن عقیل (علیه السلام) هم آن را تایید کرده¬بود – روز هشتم ذیحجه که حجاج، در تدارک رفتن به عرفات بودند، از مکه بیرون آمد.
کار کاروان سرگردان حسینی به کربلا کشید و در محاصره قرار گرفت تا شب عاشورا فرا رسید. اینک قاسم بن الحسن (علیه السلام)، سیزده ساله شده و در مدتی که پدرش را از دست داده¬ بود، امام حسین (علیه السلام) چنان در تربیت قاسم کوشیده و با او انس داشت که او را ”یا بنیّ“ – ای پسرکم - خطاب می-کرد.
ابوحمزه ثمالی (ره) می¬گوید، از حضرت زین العابدین (علیه السلام) شنیدم که می¬فرمود:
چون شب عاشورا فرا رسید، پدرم تمامی اصحاب و یاران خود را جمع کرد و به آن¬ها فرمود:
ای یاران و پیروان من، تاریکی شب را مرکب خود قرار داده و جان خود را نجات دهید که مطلوب این قوم ، جز من کسی نیست و ...
پس از امتناع آنان، آن حضرت فرمود: همانا فردا من کشته می-شوم و همه کسانی که با من هستند، نیز کشته خواهند شد. و از شما احدی باقی نخواهد ماند ...
قاسم ابن الحسن (علیه السلام) که در این جمع حاضر بود، مشتاقانه پرسید: آیا من هم کشته خواهم شد.
امام حسین (علیه السلام) با محبتی پدرانه به او فرمود: یا بنیّ، کیف الموت عندک
پسرم، مرگ در نزد تو چگونه است؟ و قاسم، بدون لحظه ای درنگ، پاسخ داد: یا عمّ احلی من العسل
عمو جان از عسل شیرین¬تر است.
امام حسین (علیه السلام) هم فرمود: عمویت فدایت شود آری والله، تو یکی از مردانی هستی که در رکاب من به شهادت خواهی رسید.
روز عاشورا ، پس از آن که نوبت به قاسم ابن الحسن رسید، در خیمه ها ولوله¬ای دیگر بود و میدان رفتن او تماشایی.

عاشورا به روایت لهوف

راوی گفت: دیدم جوانی بیرون آمد که صورتش مانند پاره ماه بود، و مشغول جنگ شد.
همین که مقابل مردم ایستاد فریادش بلند شد:
ان تنکرونی فانا ابن الحسن/ سبط النبی المصطفی الموتمن
مردم اگر مرا نمی شناسید ، من پسر حسن بن علی بن ابیطالبم.
هذا الحسین کالاسیر المرتهن / بین اناس لاسقوا صوب المزن
این مردی که این جا می بینید و گرفتار شما است، عموی من حسین بن علی بن ابیطالب است.
ابن فضیل ازدی چنان بر فرقش زد که سرش را شکافت و او با صورت به زمین افتاد و فریاد زد: عمو جان، به دادم برس.
امام حسین (علیه السلام) مانند باز شکاری از اوج، به کنار او فرود آمد و همچون شیر خشمگین بر دشمنان حمله ور شد، شمیشری بر ابن فضیل زد که دست سپر شده او از آرنج جدا شد، ابن فضیل چنان فریادی زد که همه لشکر شنیدند و برای نجاتش تاختند که باعث شد بدن او زیر سم اسب¬ها بماند و به هلاکت برسد.
گرد و غبار که فرو نشست، امام حسین (علیه السلام) کنار قاسم (علیه السلام) ایستاده بود در حالی که او از شدت درد پای بر زمین می¬سایید.
امام فرمود : از رحمت خدا دور باد گروهی را که تو را کشتند و جدّ و پدرت در روز قیامت از آنان دادخواهی خواهند کرد .
سپس فرمود: به خدا قسم بر عمویت دشوار است که تو او را به یاری بخواهی و او دعوت تو را اجابت نکند یا اجابت کند ولی به حال تو سودی نبخشد. به خدا قسم امروز روزی است که برای عمویت کینه¬جو فراوان است و یاور اندک.
بعد از آن پیکر قاسم (علیه السلام) را به سینه گرفت و با خود به خیمه ها رساند و در میان کشتگان بنی هاشم قرار داد.
سهم امام حسن مجتبی (علیه السلام) - که قبر بی¬ شمع و چراغش در بقیع خاموش است - در کربلای حسینی، قربانی به نامهای: ابی¬بکر، قاسم، عبدالله، عمر، بُشر و احمد (محمد) بن الحسن می-باشد، که در منای عشق خود را فدای عمو کردند. ( کیمیای قلم)
منبع :
لهوف سید بن طاووس
منتهی الامال شیخ عباس قمی


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
حضرت قاسم علیه السلام زندگی نامه حضرت قاسم بن الحسن ‏(ع)
زندگی نامه حضرت قاسم بن الحسن ‏(ع)

سرویس کشکول جام نیوز:

حضرت قاسم بن الحسن ‏علیه السلام فرزند امام حسن مجتبى ‏علیه السلام است در مورد تاریخ ولادت ایشان اطلاع دقیقى در دست نیست ولى عموما در پنجم رمضان شهرت یافته است. مادر او بانویى بزرگوار به نام ام ولد است كه نام ایشان نجمه بوده است. حضرت قاسم‏ علیه السلام حدود 2-3 سال قبل از شهادت پدر بزرگوارش دیده به جهان گشود. از این رو با عموى مهربان خویش حضرت اباعبدالله الحسین‏ علیه السلام خو گرفته بود. و در دامان امام حسین ‏علیه السلام پرورش یافت. ظاهراً شكل و شمایل ظاهرى و خصوصیات دیگر حضرت قاسم ‏علیه السلام شباهت بسیارى به پدر بزرگوارش امام حسن ‏علیه السلام داشته به گونه ‏اى كه امام حسین ‏علیه السلام با دیدار او از برادر محبوب خویش یاد مى ‏كرد و فرزند برادرش را در آغوش مى‏ گرفت و نوازش مى ‏كرد. چهره ‏ى آن حضرت چنان زیبا و دل ‏انگیز بود كه او را به پاره‏ ى ماه یا ستاره‏ ى زیبا تشبیه كردند .

در سال 50 ( ه.ق ) وقتی کار سمّ جعده ملعونه( همسر امام حسن (ع) ) به آنجا کشید که پاره های جگر امام در اثر آن، از دهان مبارکش، بیرون آمد، در لحظه های آخر، امام حسن ( ع ) همه اهل و عیال خود را به امام حسین (ع) واگذاشت. یکی از فرزندان امام حسن (ع) که در این لحظات، شاهد ماجرا بود و چشم از چشم عمو، بر نمی داشت، قاسم (ع) بود. کودکی که حدود سه بهار از عمر شریفش سپری نگردیده بود.


با نقشه ای که معاویه بن ابوسفیان کشید تا یزید را به جای خود بنشاند، حضرت حسین (ع)، برای بیعت نکردن با یزید مجبور به ترک مدینه شد. در قافله ای که به سوی حجاز رهسپار بود، اهل و عیال امام مجتبی (ع) هم بودند. مکه، برای امام حسین (ع) امن نبود بنابراین بر اساس نامه دعوت کوفیان – که مسلم بن عقیل (ع) هم آن را تایید کرده بود روز هشتم ذیحجه که حجاج، در تدارک رفتن به عرفات بودند، از مکه بیرون آمد.


کار کاروان سرگردان حسینی به کربلا کشید و در محاصره قرار گرفت تا شب عاشورا فرا رسید.

اینک قاسم بن الحسن (ع)، سیزده ساله شده و در مدتی که پدرش را از دست داده بود، امام حسین (ع) چنان در تربیت قاسم کوشیده و با او انس داشت که او را (یا بنیّ) ( ای پسرکم ) خطاب می کرد.


ابوحمزه ثمالی (ره) می گوید، از حضرت زین العابدین (ع) شنیدم که می فرمود: چون شب عاشورا فرا رسید، پدرم تمامی اصحاب و یاران خود را جمع کرد و به آن ها فرمود: ای یاران و پیروان من، تاریکی شب را مرکب خود قرار داده و جان خود را نجات دهید که مطلوب این قوم ، جز من کسی نیست و ...


پس از امتناع آنان، آن حضرت فرمود: همانا فردا من کشته می شوم و همه کسانی که با من هستند، نیز کشته خواهند شد. و از شما احدی باقی نخواهد ماند ...
قاسم ابن الحسن (ع) که در این جمع حاضر بود، مشتاقانه پرسید: آیا من هم کشته خواهم شد.


امام حسین (ع) با محبتی پدرانه به او فرمود: یا بنیّ، کیف الموت عندک (پسرم، مرگ در نزد تو چگونه است؟)
و قاسم، بدون لحظه ای درنگ، پاسخ داد: یا عمّ احلی من العسل (عمو جان از عسل شیرین تر است.)


امام حسین (ع) هم فرمود: عمویت فدایت شود آری والله، تو یکی از مردانی هستی که در رکاب من به شهادت خواهی رسید.
روز عاشورا ، پس از آن که نوبت به قاسم ابن الحسن رسید، در خیمه ها ولوله ای دیگر بود و میدان رفتن او تماشایی.

ابومخنف به سندش از حمید بن مسلم (كه خبرنگار لشكر عمر بن سعد است ). روایت كرده كه گفت: از میان همراهان حسین علیه السلام پسرى كه گویا پاره ماه بود به سوى لشکر شمر بیرون آمد، و شمشیرى در دست و پیراهن و جامه اى بر تن داشت و نعلینى بر پا كرده بود؟ بند یك از آن دو بریده شده بود، و فراموش نمى كنم كه آن نعل پای چپش بود.


عمرو بن سعید بن نفیل ازدى كه او را دید گفت : به خدا سوگند هم اكنون بر او حمله آرم . بدو گفتم : سبحان الله تو از این كار چه مى خواهى ؟ همانهایى كه مى نگرى از هر سو اطرافشان را گرفته اند، تو را از كشتن او كفایت كنند، گفت : به خدا سوگند من شخصا باید به او حمله كنم ، این را گفت و بى درنگ بدان پسر حمله برد و شمشیر را بر سرش فرود آورد، قاسم به رو درافتاد و فریاد زد: عمو جان ! و عموى خود را به یارى طلبید.


حمید گوید: به خدا سوگند حسین (كه صداى او را شنید) چون باز شكارى رسید و لشكر دشمن را شكافت و به شتاب خود را به معركه رسانید و چون شیر خشمناكى حمله افكند و شمشیرش را حواله عمرو بن سعید كرد، عمرو دست خود را سپر كرد، ابوعبدالله دستش را مرفق بیفكند و به یك سو رفت ، لشكر عمر بن سعد (براى رهایى آن پست خبیث ) هجوم آورده و او را از جلوى شمشیر حسین علیه السلام به یك سو برده نجاتش دادند، ولى همان هجوم سواران سبب شد كه آن نتوانست خود را از زمین حركت دهد و زیر دست و پاى اسبان لگد كوب گردید و از این جهان رخت بیرون كشید - خدایش لعنت كند و دچار رسوایى محشرش گرداند.


گرد و غبار فرو نشست ، حسین علیه السلام را دیدم كه بالاى سر قاسم بود و او پاشنه پا بر زمین مى سود، در آن حال آن جناب مى فرمود: از رحمت حق به دور باشند گروهى كه تو را كشتند، و رسول خدا صلى الله علیه و آله در روز قیامت درباره تو خصم ورزد و طرف آنها باشد.


سپس فرمود: به خدا سوگند ناگوار و گران است بر عموى تو كه او را بخوانى و پاسخت را ندهد، یا پاسخت بدهد ولى سودى به تو نبخشد، روزى است كه دشمنش بسیار و یاورش اندك است ، سپس قاسم را بر سینه گرفت و از زمین بلند كرد و گویا هم اكنون مى نگرم به پاهاى آن جوان كه بر زمین كشیده مى شد، و همچنان او را بیاورند تا در كنار جسد فرزند على بن الحسین افكند. من پرسیدم : این پسر كه بود؟ گفتند: قاسم ابن حسن بن على بن ابیطالب بود. صلوات الله علیهم اجمعین .



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
فرازی از مجلس روضه خوانی و سخنرانی شیخ جعفر شوشتری رحمة الله علیه در روز ششم محرم:

مى خواهم شروع به ذكر شهادت شهیدى كنم كه امتیازى داشته است از همه شهدا.
كار به شجاعت و فضیلت ندارم . امتیاز داشته است به دل شكستگى ، و خصوصیتى دارد كه دل درباره او شكسته مى شود، و خود او هم دلشكسته تر بوده است ، و دل سیدالشهداء هم درباره او خیلى شكسته شد.
مراد كیست ؟ السید المؤ تمن ، قرین الغصه و المحن ، القاسم بن الحسن .

یك امتیازى داشته است كه شهدائى كه به میدان رفتند، همه بالغ بودند، و مكلف به تكلیف جهاد الهى بودند. اگر چه چند طفل هم كشته شدند، ولى جهادى نبودند. در میانه شهداء از اهل بیت غیربالغى به جهاد نرفت ، مگر حضرت قاسم .....

جناب سید بن طاووس كیفیت شهادت آن شهید را چنین بیان فرموده است :
خرج القاسم بن الحسن ، و هو غلام صغیر لم یبلغ الحلم [قاسم بن حسن از خیمه بیرون آمد و او نوجوان بود و هنوز به سن بلوغ نرسیده بود].
باید سیزده سال داشته باشد، چون یازده سال فیما بین دو امام یعنى امام حسن و امام حسین (علیهما السلام ) بوده است .
فنظر الیه الحسین فاعتنقه ؛ دست به گردن او انداخت او را در برگرفت ، حتى غشى علیهما [تا اینكه مدهوش شدند].
نمى دانم این گریه از چه بابت بود. گریه به این شدت چرا و حال آنكه شهداء دیگر آمدند، و اذن گرفتند و با هیچكس حضرت چنین سلوك نفرمود!
بارى ، بعد از آنكه به حال آمد، فاستاءذنه . فلم یاءذن له .
همین یكیست كه امام اول مضایقه فرمود. دیگر اگر همه جا بگویند، دروغ است .
فلم یزل الغلام یقبل یدیه و رجلیه (100) [آن نوجوان همواره دست و پاى امام حسین (علیه السلام ) را مى بوسید].
حالا از مصیبتهاى عظیمه حضرت قاسم آن مطلبى است كه بعضى ذكر كرده اند، و بعضى تصدیق نكرده اند. مردم اسمش را عروسى گذاشته اند... و حال آنكه از اعظم مصائب آن مظلوم است . چون بناى عوام در همه چیز بر نقیض است اسم آن را عروسى گذاشته اند.
مجملا همین قدر ذكر كرده اند كه وقتى كه حضرت آن جناب را اذن نداد، نشست گوشه خیمه . به خاطرش آمد پدر بزرگوارش تعویذى بر بازویش ‍ بسته است ، سفارش كرده به او بگویند هر وقت كار بر او تنگ شد، آن را بگشاید و نگاه كند، گشود و نگاه كرد. دید نوشته است :
یا ولدى یا قاسم ! اذا راءیت عمك الحسین ...
برداشت نوشته پدر را كه نوشته بود: ((هر چه ترا منع كند، اصرار كن )) و آمد خدمت عم بزرگوارش . آن حضرت فرمود كه برادرم وصیت دیگر هم فرموده است وصیت كرده كه دخترم فاطمه را براى تو عقد كنم . براى اینكه صورت وصیت برادرم به عمل بیاید یا اینكه باید در این مصیبت هر چیزى بوده باشد؛ حتى عقد توى مصیبت ، حضرت عقدى واقع ساخت (101).
بر فرض تحقق ، اوضاعش نه مثل عروسى خود اهل بیت از جده عصمت كبرى (علیها السلام ) و سایر اهل بیت ، و نه مثل عروسیهاى دیگر. این نقطه مقابل همه عروسیها است .
از یك بابت بگویم چطور نقطه مقابل است . نسبت به عروسى اهل بیت عرض مى كنم . موازنه مى كنم این عروسى را با عروسى جده اش فاطمه كبرى سیده نساء العالمین (علیها السلام ).
در عروسى صدیقه ، بهشت را زینت كردند. حورالعین رجز خواندند، و به ((طه )) و ((طواسین )) خواندن مشغول شدند. درختان بهشت نثار كردند. درخت طوبى نثار كرد. حورالعین شادى كردند...
اما در عروسى این فاطمه ، همه حورالعین بر سر و سینه زدند، و همه محزون بودند. بهشت گریه كرد. آسمان نثار كرد، اما خون نثار كرد!
اما نقطه مقابل عروسى هاى مردم است به این جهت كه عروسى هاى مردم مجلس عقد دارند، مجلس شربت دارند، مجلس شیرینى دارند، حجله بندى دارند، حنا دارند، هلهله دارند، ولیمه دارند، لباس تازه براى كسان داماد دارند... و در این عروسى ، تمام اینها نقطه مقابل شده است :
((مجلس عقدش )) خیمه گاه ؛ ((مجلس شربتش )) قتلگاه .
((حجله )) داشت ، بلى داماد حجله داشت . در حجله ، داماد بر سر تخت بود، ولكن عروس در خیمه گاه .
داماد در حجله قتلگاه بود. تختش آن جسدهاى كشتگان بود كه بر روى هم افتاده بودند. حضرت جسدش را بالاى آن جسدها گذاشت .
((حنابندى )) هم داشته ، نقطه مقابل حنابندیها: اما داماد، در قتلگاه حنابندیش شد، عروس در خیمه گاه شد، وقتى كه گوشواره از گوشش ‍ بردند!
عمو، داماد را در این عروسى بر سینه گرفت كه ببرد در حجله سر تخت بگذارد، همان تخت اجساد شهداء كه روى هم گذاشته بود. عذر خواهى داماد كرد كه اى فرزند برادر، خیلى مرا صدا زدى ، نتوانستم تو را یارى كنم . خواهش كردى ، خیلى بر من صعب است خواهش تو به عمل نیاید.
اینجا داماد بر سینه عمو، در آنجا هم عروس بر سینه عمه . عمو عذر خواهى كرد، عمه هم عذر خواهى كرد كه كهنه خواستى سرت را بپوشى ، ندارم ؛ عمتك مثلك . این داماد و این عروس چه شباهت به هم رسانیده اند. داماد در قتلگاه از ضرب یك شمشیر بر رو افتاد، و صورتش بر خاك واقع شد.
عروسى هم در طرف خیمه از ضرب یك نیزه افتاد صورتش به خاك رسید.
اما ((زفافى )) هم دارد؟ زفاف هم شده است . نه به این قسم كه مردم نامربوطها مى گویند.
در شب زفاف ، فاطمه كبرى (علیها السلام ) را وقتى كه به خانه امیرالمؤ منین - صلوات الله علیه - مى بردند، اءمامها اءبوها، و عن یمینها جبرئیل ، و عن شمالها میكائیل ، و مع كل واحد سبعون اءلف ملك (102)
زنهاى پیغمبر (صلى الله علیه و آله ) رجز مى خواندند.
اما فاطمه صغرى هم زفافى داشت : وقتى كه آن مكرمه را مى بردند، پدرش ‍ پیش روى او. آن فاطمه جهازیش كم بود، وقتى كه مى بردند، این فاطمه جهاز نداشت .
اما زنهاى آن زفاف رجز مى خواندند؛ رجزشان طورى بود، رجز اینها طور دیگر بود:
هذا حسین بالعراء(103) [این حسین (علیه السلام ) است كه در بیابان افتاده است ]
مصیبت نه اینهاست كه گفتم ، هنوز باقیست ، تا وقتى كه رفتند بروند در این حجله قتلگاه ، زنهاى عرب - دیده اى - هلهله دارند، اینها هم هلهله داشتند. وقتى رسیدند، هلهله زدند در حجله قتلگاه ، یعنى شیون كردند.
قاعده است داماد لباس خوب بپوشد، و بایستد بر سر تخت . در خیلى بلدان متعارف است چادرى بر سر عروس مى زنند، چند نفر اطرافش را مى گیرند، علاوه بر چادر اولى ، اما این عروس نمى دانم چادر اولى داشت یا نه !
امشب وقتى كه رفتند عروس را ببرند، داماد لباس نداشت ، علامه نداشت ، از برش برده بودند!
اینها هم نه مصیبت است ، وقتى كه رسیدند داماد را از تخت فرود آورده بودند، سیدالشهداء بالاى همه گذاشته بود، قاسم را. حدیث است بر روى قتلى گذاشته بودند. وقتى كه عروس رسید، پائین آورده . براى چه ؟ چه بگویم ، نمى دانم وقتى كه عروس آمد، شده بود، یا نه ، براى اینكه سرها را از بدنها جدا كنند.
این كیفیت عروسیش ، هنوز عزایش گفته نشده است !
انا لله و انا الیه راجعون



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

قاسم بن الحسن علیه السلام

از دانشنامه‌ی اسلامی
پرش به: ناوبری، جستجو

کلیدواژه: شهادت امام حسن، عاشورا، کربلا، خطبه امام حسین در شب عاشورا، نخستین شهید بنی هاشم در عاشو را، شهدای کربلا، قاسم بن حسن، ولادت قاسم بن حسن، دامادی قاسم، دلاوری های قاسم در واقعه عاشورا، شهادت قاسم بن حسن

قاسم بن حسن علیه السلام اسوه نوجوانان[ویرایش]

اشاره

حماسه خونین نورستگان وارسته‌ای چون قاسم بن حسن انسان‌ها را از لاک غفلت بیرون می‌‌‌آورد و به آنان راه و رسم از خودگذشتگی و فداکاری می‌‌‌آموزد و با ارج نهادن و زنده نگاه داشتن یاد مقدس چنین در خون خفتگان و پرتوافشانی نوجوانانی چون قاسم دل‌ها طراوت یافته و قلب‌ها جرعه‌های روانبخشی را دریافت می‌‌‌کنند.

قاسم با این که در دشت کربلا همچون نگینی در محاصره مخالفان و دشمنان دیانت قرار گرفت اما با اراده‌ای آهنین و مصمم همچون صلابت کوه زیر اشعه سوزان آفتاب کربلا با لب‌های تشنه و بدن زخم خورده ایستاد و شهادت را با آغوش باز پذیرفت تا زیر بار ذلت و ستم نرود و کشته شدن با عزت را از حلاوت شیرین‌ترین غذا یعنی عسل برتر دانست. این روح باصلابت به نوجوانان درس فداکاری، معنویت و آزادی می‌‌‌دهد و آشنایی با زندگی و مبارزاتش می‌‌‌تواند الگویی برای نوجوانان تشنه ارزش‌ها باشد.

معرفی قهرمانی که برای ارتقای خوبی‌ها رنج توان‌فرسایی را متحمل شد برای انسان‌های تشنه فضیلت چشمه آرامش را جاری خواهد ساخت. از سوی دیگر در روح و روان جوانان احساسات زودگذری وجود دارد که باید آن‌ها را به نیکوترین وجه هدایت کرد و حس غرور و نشاطی که به طور فطری و غریزی در وجودشان نهفته است به سوی اسوه‌های اصیل و قهرمانان میدان فضیلت معطوف داشت تا جاذبه تقوا و دیانت را به خوبی درک کنند و با روی آوردن به قله‌های کمال و کرامت از دره‌های سقوط و مرداب‌های متعفن رهایی یابند و از ظلم، جهل و هر گونه ناروایی تنفر جویند.

شمیم شکوفایی

رمله یا نفیله کنیز خوش خویی بود که در بیت حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام روزگار می‌‌‌گذرانید او بوی عطر معنویت را از این مکان استشمام می‌‌‌کرد و خدا را شاکر بود که این لیاقت را بدست آورده که در چنین بوستان باصفایی به خدمتگزاری مشغول شود و در خانه ریحانه جهان، سید جوانان بهشت و دومین فروغ امامت چون پروانه می‌‌‌چرخید.

خلق و خوی آن امام همام، چون اشعه‌ای فروزان بر وی گرما و روشنایی می‌‌‌بخشید. نفیله جزو آن کنیزانی بود که نمی‌‌‌خواست از خانه امام برود و چنین سعادتی را از دست بدهد، حتی اگر آزادش هم می‌‌‌کردند چنین تمایلی نداشت. او به این واقعیت رسیده بود که با وجود میزانی چون امام که پیش روی او است می‌‌‌تواند جنبه‌های تقوا را از راه تزکیه درون بدست آورد و با استمداد از نصایح و اندرزهای سودمند آقایش حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام شالوده یک زندگی حقیقی را استوار نماید.

نفیله رفته رفته مسیر پارسایی را طی می‌‌‌کرد و سازندگی خود را از طریق عبادت پی گرفت و سرانجام این افتخار را بدست آورد که به عنوان ام‌ولد (مادر فرزند) برای حضرت امام حسن علیه السلام پسرانی آورد که همه اهل رزم و حماسه آفرینی بودند و در قیام شکوه‌مند کربلا از خود رشادت‌های قابل تحسین بروز دادند. نفیله در سال 46 هـ.ق و به نقلی در سال 47 هـ.ق باردار گردید و در یکی از شب‌های این سال که مدینه در آرامش شبانه سر بر بستر نهاده بود.

درد زایمان بر تمام وجودش مستولی گردید تا آن که فجر صادق آغاز گشت و شب به سحرگاه دلپذیر روز دیگر پیوست. اینک نوزادی دیده به جهان گشود که سیمایش چون ماه شب چهاردهم می‌‌‌درخشید. اشک شوق بر صورتش دوید و مادرانه به آن کودک خوش سیما نگریست. کودک را در قنداق سفیدی پیچیدند و در دامن حضرت امام حسن علیه السلام نهادند. آن حضرت وی را در آغوش کشید و در گوش راست او اذان و در گوش دیگرش اقامه گفت و در واقع با این سنت وی را تقدیس نمود.

در روز هفتم سر کودک را تراشیده و به وزن مویش نقره صدقه دادند. امام به یاد فرزند جدش که قاسم نام داشت این کودک را قاسم نام نهاد و از آن تاریخ نفیله را ام قاسم صدا می‌‌‌زدند. این نام هم هویت کودک را روشن می‌‌‌کرد و هم یادآور نخستین طفل رسول اکرم صلی الله علیه و آله بود. قاسم از لحاظ سیما به پدر شباهت زیادی داشت و نیز کشیدگی قامت و حسن خلق امام را داشت. این کودک از همان ماه‌های نخستین ولادت با صدای فرح‌بخش پدر و نوازش‌های آن حضرت آشنا گردید و به تدریج رشد نمود و با اطرافیان انس و ارتباط برقرار کرد.

در فراق پدر

جعده دختر اشعث بن قیس - همسر امام حسن علیه السلام - با تحریکات معاویه و بر حسب خصومتی که با آن حضرت داشت. ماده سمی ‌‌‌را در ظرف شیر امام دوم شیعیان ریخت و آن حضرت چون روزه‌اش را با این نوشیدنی گشود، حالش منقلب گشت و کوزه را بر کناری نهاد و درد شدیدی در خود احساس کرد و به جعده فرمود: خدا تو را هلاک کند که مرا کشتی. سوگند به حق که پس از من بهره‌ای از اولاد و آسایش نصیبت نخواهد شد.

چون اهل خانه از این وضع باخبر شدند آشفته گردیدند. در این میان قاسم بیش از همه ناراحت بود و از این بابت لحظه‌ای قرار و آرام نداشت. تمام وجودش التماس به اطرافیان بود که پدرش را از آن وضع برهانند. اما گویا آن سم خطرناک اثر خود را بخشیده بود و پس از خوردن زهر، امام متجاوز از یک ماه بر بستر بیماری لحظات پرمشقتی را گذرانید و در آن شرایط ناگوار چون به امام عرض کردند: چرا به معالجه مبادرت نمی‌‌‌ورزی، فرمودند: مرگ درمانی ندارد و سپس به موعظه آنان اقدام فرمود.

قاسم چون متوجه گردید که این بیماری به شهادت والدش منجر خواهد گشت، در موجی از حزن و اندوه فرورفت و گویی دنیا در نظرش تیره و تار گشت، آخر او تازه با پدر بزرگوارش انس برقرار کرده بود و جای بوسه‌های آن حضرت را بر گونه‌های خویش حس می‌‌‌کرد. گوهر گرانبهایی را از دست می‌‌‌داد. چرا ناراحت نباشد طفلی که از خوگرفتن به پدرش مدتی کوتاه می‌‌‌گذرد، حق دارد از این وضع اسف‌انگیز اندوهگین باشد.

به تدریج نفس امام به شماره افتاد و گویا لحظات مفارقت فرارسید. حضرت امام حسین علیه السلام خود را بر روی بستر برادر انداخت و گویا آن دو ستاره درخشان آسمان امامت آهسته با یکدیگر مطالبی می‌‌‌فرمودند. قاسم در لابلای گریه و زاری مراقب بود که از گفتگوی پدر و عمو سر در بیاورد اگر چه متوجه مضمونی از آن عبارات نشد، ولی با حال و هوای کودکی چنین استنباط کرد که لحظات جدایی از پدر فرارسیده و بزودی غبار یتیمی ‌‌‌بر چهره‌اش خواهد نشست.

حضرت امام حسن علیه السلام در فرازی از وصیت خویش به برادر فرمود: تو را سفارش می‌‌‌کنم ای حسین علیه السلام به بازماندگان از خاندان و فرزندان که از خطاکارشان درگذری و از نیکوکارانشان بپذیری و برای آن‌ها جانشین و پدری مهربان باشی...

برخی مورخان به این موضوع اشاره کردند که حضرت امام حسن علیه السلام، قاسم نورسته‌اش را وصیتی نمود و تعویذی بر بازویش بست و فرمود: هرگاه رنج و المی‌ ‌‌بر تو وارد شد آن را بازگشوده و قرائت نما و بر محتوایش عمل کن و از آن چه دستور داده شده پیروی نما. با رحلت امام که در آخر صفر سال 49 هـ.ق روی داد، فریاد دردناک مصیبت از خاندان بنی هاشم برخاست و ضجه و ناله‌های جگرسوز فرزندانش به آسمان رفت. قاسم خود را بر روی بدن امام انداخت و زنان و دختران بنی هاشم هر چه کوشیدند نتوانستند او را از پدرش جدا کنند او دست کوچک خود را بر گونه‌های پدر می‌‌‌کشید و در حالی که چهره‌اش با اشک مرطوب بود، می‌‌‌گفت: مرا به که می‌‌‌سپاری و قصد داری به کجا بروی؟

امام حسین علیه السلام وی را از بدن برادر جدا کرد و فرمود: قاسم جان، گریه نکن. من به جای پدرت هستم و چون فرزندانم عزیز می‌‌‌باشی، اما همچنان غریو ناله کودک یتیم در فضا پراکنده می‌‌‌شد. بر طفلی سه ساله بسیار گران است که پدر را ببیند و قادر نباشد با او سخن بگوید و امام دیگر نمی‌‌‌توانست او را در آغوش بگیرد و غرق در بوسه‌اش سازد، با دیدن بازی‌های کودکانه‌اش تبسم نماید و او را به جاهای مختلف مدینه ببرد و با اصحاب و یارانش آشنا نماید. با رحلت امام پرونده همه این عواطف و ارتباط‌های سرشار از محبت و مودت که با رایحه معنویت و نسیم فرحزای روحانیت آمیخته بود، بسته گردید.

پرورش در بیت امامت

نفیله در این وضع حساس نمی‌‌‌توانست به گونه‌ای موضع بگیرد که قاسم احساس بی‌پدری نکند و چنین نشانی روانش را مخدوش نکند، از این جهت کوشید تا قاسم با کودکان هم سن خود بیش از گذشته مانوس شود و تلاش کرد تا این فرزندش نیکوروش و خوش‌خو به بار آید، زیرا وی فرزند امامی‌‌‌ است که به شهادت رسیده و باید فضایل و ملکات او بر تقوای پدر و اصالت و شرف خانوادگی استوار باشد.

او به خوبی می‌‌‌دانست که محبت حقیقی به همسر شهیدش را می‌‌‌توان در قالب ایجاد فضایل امام، در وجود نسل او بروز داد. قاسم باید به موقعیتی ارتقا یابد که بتواند از خود و خاندان خویش دفاع کند و در این راه لازم است جرات او تقویت شود و چون نفیله به تنهایی از عهده وظایف محوله در رابطه با تربیت این کودک برنمی‌‌‌آمد، از عموی قاسم حضرت امام حسین علیه السلام استمداد طلبید. چون قاسم نیاز به وجودی داشت که بر اثر وابستگی به او در خود احساس عزت و امنیت می‌‌‌کرد. احساس تعلق به عمویش به خوبی می‌‌‌توانست این نیاز را برطرف کند، به علاوه حضرت امام حسن علیه السلام در وصیت به برادرش تاکید نموده بود که سرپرستی و پرورش کودکانش را بپذیرد بدین گونه، در پی شهادت دومین امام، چهره حماسه آفرین سومین پیشوا به مایوسان امید و به محرومان حرمت و به مظلومان نوید عدالت داد و این خورشید آسمان ولایت، وصی امام مجتبی علیه السلام گردید تا در کنار وظیفه سنگین امامت جامعه مسلمین و دفاع از جبهه حق و افشای باطل، ولی فرزندان برادر باشد.

حسین علیه السلام این مظهر عطوفت و چشمه جوشان صفا و مهربانی قاسم را چون فرزندش گرامی ‌‌‌داشت و نیکوترین احترام‌ها را به او ارزانی نمود و از طرق گوناگون اسباب شادمانی وی را تامین ساخت. به گونه‌ای که فقدان پدر بزرگوار او را بی‌تاب و نگران نسازد. قاسم نیز عمویش را عاشقانه دوست می‌‌‌داشت و در تکریم آن فروغ امامت از هیچ گونه کوششی دریغ نمی‌‌‌کرد. با وجود رسالت بزرگ و حساس بودن زمان، حضرت امام حسین علیه السلام نسبت به فرزندان برادرش عنایت ویژه‌ای از خودش بروز می‌‌‌داد و نهال‌های این بوستان را به شکوفایی واداشت.

برنامه‌های تربیتی و دقت‌های پرورشی آن حضرت سبب گردید تا قاسم از همان دوران صباوت ارزش‌ها را تقدیس نموده و تمام وجودش را بارقه‌ای معنوی فراگیرد. بدین منوال قاسم که نشانه‌هایی از خصال نیکوی پدر بزرگوارش را دربرداشت برخی صفات برجسته اخلاقی را از محضر حیات بخش عمویش فراگرفت و در خود بروز داد. این فرزند دلیر اسلام که مبارزه با سیاهی و تباهی را از پدر فراگرفت، درس حماسه، فداکاری و ستم ستیزی را نزد عمویش آموخت و بر اساس تربیت‌های خانوادگی و شایستگی‌های ذاتی با وجود صغر سن توانست حق را از باطل تمیز دهد و چنین نگرشی وجودش را مشحون نفرت از پلیدی و شیفتگی نسبت به حقیقت ساخته بود.

آن یادگار دومین خورشید تابناک تاریخ تشیع ناظر فضیلت کشی و جهالت پروری و اشاعه منکرات توسط امویان بود. بدین سان قاسم بن حسن علیه السلام دوران کودکی را تا رسیدن به سنین نوجوانی تحت مراقبت و تربیت سرشار از معنویت عمویش سپری کرد و کسی پرورش او را عهده‌دار بود که از نظر زهد، تقوا و عبودیت، یگانه روزگار محسوب می‌‌‌گشت و اسوه پایداری در برابر ستم و حمایت از حقانیت آیین نبوی بشمار می‌‌‌رفت، شخصیت بی‌بدیلی که در وجودش هدف الهی و راز قدسی و پرتو علوی نهفته و شبستان سیاه بشری را به گونه‌ای روشن کرده که این پرتوافکنی تا همیشه تاریخ استمرار دارد. قاسم جرعه‌هایی از فضایل این امام همام را به کام جان خویش ریخت و به عنوان نوجوانی پاک طینت و باصفا به مقتضای تربیت در بیت امامت و اشتیاق به معرفت، مدینه فاضله‌ای را در کربلا پدید آورد.

عرصه ایثار

شب عاشورا است، اصحاب چون پروانه بر گرد وجود امام حسین علیه السلام حلقه زده‌اند. حضرت این آخرین شب را از لشکر عبیدالله بن زیاد فرصت گرفته است تا بر محمل نیاز بنشیند و با محبوب راز گوید. همچنین بیعت را از اصحاب برمی‌‌‌دارد و راه را برای انتخاب بازمی‌‌‌گذارد. زیرا شهادت عرصه عشقی عالی است و گام نهادن در آن اندیشه می‌‌‌طلبد و در این وادی عقل راکب وجود است تا زمانی که او را به کرانه عشق برساند. آن گاه باید پای از آن بیرون کشید و دل به دریای محبت سپرد و بلا را در عرصه عظیم‌ترین ابتلائات به جان خرید تا رخصت پرواز توان یافت.

امام اصحاب را نزدیک خیمه‌ای جمع کرد و آن خطابه بسیار معروف شب عاشورا را برای آن‌ها بیان فرمود. با کمال اطمینان روحی و قدرت قلب با یاران خویش سخن گفت و به آنان تذکر داد که فردا روز فداکاری و شهادت است و اصرار می‌‌‌ورزید که در رفتن یا ماندن مختارید و تاکید فرمود که چون شب درآید شما که یاران من هستید هر یک دست برادری و فرزندی از آن من بگیرید و بروید. از این تاریکی شب بهره گیرید؛ زیرا مقصود این جماعت کینه‌توز من می‌‌‌باشم و چون مرا یابند به شما تعرضی نرسانند.

همه خاموش بودند. چشم‌ها از ورای حصار پلک‌ها آرام و شرمسارانه سرک می‌‌‌کشیدند و یک آسمان بهت، بر دل‌ها سنگینی می‌‌‌کرد. مورخین گزارشی از رفتن اصحاب ننوشته‌اند و جز اظهار فداکاری و پایداری از یاران امام چیزی نقل ننموده‌اند. و چون یاران و اصحاب بر آمادگی برای حماسه‌سازی و شهادت تاکید نمودند. امام سر برداشت و با آهنگی که گرمی‌‌‌ و نرمی‌‌‌ در آن آمیخته بود، به ترسیم حادثه بزرگ عاشورا پرداخت و فرمود هر کس می‌‌‌ماند بداند فردا چیزی جز شهادت نیست.

قاسم بن حسن در این جمع نورانی حضور داشت از گفت و شنودهای بین عمو و اصحابش بر خود می‌‌‌بالید و شور و التهاب سراسر وجودش را فراگرفت. با خود نجوا کرد. آیا من هم مشمول این وصال خواهم شد؟ امکان دارد چون نابالغ هستم مقصود امام نباشم. از جای برخاست و از میان صفوف خدادوستان و حق باوران گذشت زبانش به سختی او را یاری می‌‌‌داد. رو به ابا عبدالله علیه السلام کرده عرض کرد عموجانم آیا من هم در زمره کشته‌شدگان خواهم بود؟ همه چشم‌ها به طواف این قامت کوچک، اما شکوه‌مند ایستاد.

در سخن این نوجوان و یادگار ارزشمند دومین امام، نشانی از هراس و تشویش دیده نمی‌‌‌شد طنین شگفت و آهنگی عجیب بر سخنش حاکم بود. حضرت امام حسین علیه السلام اندکی سکوت نمود، اما مگر می‌‌‌شد بیش از این پرسش بزرگ و قاطع قاسم را بدون پاسخ گذاشت. از این جهت با سؤالی فرزند برادر را نخست امتحان فرمود و از وی پرسید مرگ در نظرت چگونه است. چشم‌ها لب‌های این نوجوان را کاوید، جان دادن در پیکار فردا شوخی نبود، اما قاسم لحظات اضطراب و سکوت انتظار را شکست و عرض کرد: من مرگ را شیرین‌تر و گواراتر از شهد دلنشین و زندگی‌بخش می‌‌‌بینم و زیباتر از گردنبندی که دختران را آذین می‌‌‌بندد و اگر به من بگویید جزو شهیدان فردا هستم مژده‌ای داده‌اید که از شنیدن آن سراسر وجودم شور و نشاط می‌‌‌گردد.

امام، درنگی کرد و دیدگان خود را به رخسار روشن قاسم دوخت و چندین بار برادر را در آن چهره شکفته و شاداب مرور کرد و از درون شعله‌ورتر شد و فرمود: عموجان، فردا همه به شهادت خواهند رسید. دشمن را نشانی از عاطفه و ترحم نمی‌‌‌باشد. آن شب آخرین شب زندگی قاسم بود. نه روز از ماه محرم می‌‌‌گذشت. ماه دهمین شب رنگ پریده و نگران به تماشای دشت نینوا مشغول بود. دورتر از خیام امام در محوطه پهناوری ستمگران اموی چون گرگ‌های وحشی خفته بودند تا بامداد روز عاشورا به ستیز با فرزند پیامبر و یارانش برخیزند و پنجه به خون جوانان بنی هاشم بیالایند.

قاسم به خوبی این قوم را می‌‌‌شناخت و از سست پیمانی و خیانت آنان نسبت به پدر و عمویش اطلاع داشت. با خود زمزمه کرد: ای شقاوت پیشگان فردا در صحنه نبرد چون مور و ملخ شماها را بر روی هم می‌‌‌ریزم. چون شیر غران بر شما یورش می‌‌‌آورم و تار و مارتان می‌‌‌کنم. بعد در گوشه‌ای نشست و به این سوی صحرا نگریست، یک دنیا صفا دید. یارانی را ملاحظه کرد که حق را شناخته و رضای پروردگار را به صدق دل گردن نهاده بودند. آمده بودند تا در راه حق جان دهند و از امام خویش برای احیای ارزش‌ها و زنده کردن سنت رسول الله دفاع کنند.

رخصت رزم

منابع متعددی چون ارشاد شیخ مفید، ابصارالعین مرحوم سماوی، سرائر ابن ادریس حلی و کتاب تاریخ طبری، نخستین شهید هاشمی ‌‌‌را علی‌اکبر علیه السلام ذکر کرده‌اند. آن حضرت پس از آن که از پدر خویش اذن رزم گرفت به عرصه نبرد شتافت و همآورد طلبید و شمشیر در سپاه شب نهاد و جفاپیشگان را به خاک هلاکت افکند. صدای قاسم بود که در صحرا پیچید و پسرعمو را تشویق می‌‌‌کرد. هر سیه‌روزی که با تیغ حضرت علی‌اکبر بر زمین می‌‌‌افتاد طنین تکبیر قاسم و دیگر جوانان هاشمی ‌‌‌فضای کربلا را پر می‌‌‌کرد.

سرانجام با ضربت یکی از اشقیا آن شبیه نبوت و فرزند امامت به شهادت رسید. کشته شدن علی‌اکبر، قاسم را بی‌طاقت نمود و دیگر موسم آن فرارسیده بود که رخصت جهاد گیرد و در رکاب عمویش جان ناقابل خویش را فدای حقیقت کند. این زمان مقارن با وقتی بود که تمامی ‌‌‌یاران امام و تنی چند از عزیزان و خاندانش شربت شهادت نوشیده بودند.

از سوی دیگر، امام به فرزند برادر علاقه دارد و در اذن دادن به قاسم قدری درنگ می‌‌‌نماید و طبق روایات به وی فرمود: ای یادگار برادر، با حضور تو تسلی می‌‌‌جویم شاید امام از آن حیث که این نوجوان هنوز سن بلوغ را به طور کامل درک نکرده بود. از رخصت دادن برای به میدان رفتن وی اکراه داشت. قاسم که برای رفتن به میدان نبرد در پوست خود نمی‌‌‌گنجید از این وضع ناراحت شد و در گوشه‌ای نشست و با حالاتی از حزن و اندوه بنای گریستن نهاد.

به ناگاه از جای برخاست و برق نشاط از چشمانش هویدا شد، زیرا به یادش آمد که پدرش او را توصیه‌ای نموده و دعایی بر بازوی راستش بسته است و وی را تذکر داده که به هنگام تالم خاطر می‌‌‌تواند با عمل بر محتویاتش از تاثری که برایش رخ داده خود را برهاند. نوشته را باز کرد و بوسید و شتابان به سوی عموی خویش رسید و آن چه پدرش بر آن تاکید فرموده بود به عرض آن حضرت رسانید. چون امام توصیه برادر را مطالعه کرد به شدت منقلب شد و گریست، و فرمود: آیا با پای خود به سوی مرگ خواهی رفت؟ قاسم عرض کرد: چگونه چنین نباشد. روحم فدایتان و جانم نثار وجودتان.

تحریفی آشکار

در برخی منابع غیرمستند که متاسفانه عده‌ای بر آن‌ها اعتماد کرده و به پاره‌ای متون تاریخی و مقاتل کربلا راه یافته و مرثیه سرایان و تعزیه نویسان آن‌ها را ماخذ و منبع خویش قرار داده‌اند، آمده است: وقتی حضرت امام حسین علیه السلام از وصیت امام حسن علیه السلام نسبت به قاسم اطلاع یافت و آن را مشاهده فرمود خطاب به قاسم فرمود: من درباره تو نیز از پدرت وصیتی دارم و می‌‌‌خواهم به آن جامه عمل بپوشانم و بدین گونه مقدمات عروسی حضرت قاسم با فاطمه دختر امام حسین علیه السلام در آن صحرای غم و پس از آن همه مصیبت فراهم آمد. شگفت آن که طبق نقل این منابع مخدوش بر ماجرای ناکامی‌‌‌ و دامادنشدن حضرت علی‌اکبر علیه السلام خیلی تاکید شده است.

ماجرا آن قدر شگفت انگیز جلوه می‌‌‌نماید که قاسم می‌‌‌گوید در حالی که پیکر شهیدان بنی هاشم پاره پاره گشته و بر زمین قرار گرفته است، راه انداختن بساط عیش و عروسی روانمی‌‌‌باشد. جمع متضاد در این داستان مشاهده می‌‌‌گردد، زیرا خواهری که در سوگ شهادت برادر خود می‌‌‌خروشد و ناله سر می‌‌‌دهد در برابر پیکر غرق به خون حضرت علی‌اکبر علیه السلام آماده عروسی می‌‌‌گردد.

نقل می‌‌‌کنند علامه حاج شیخ جعفر شوشتری که از علمای طراز اول عصر خویش بشمار می‌‌‌آمد از وضع شبیه‌خوانی به خاطر راه یافتن این گونه داستان‌های موهوم به آن ناراضی بود و از دست اندرکاران خواست موارد وهن انگیز و خرافی را از تعزیه‌ها حذف کنند و اگر این کارها میسر نمی‌‌‌باشد، حداقل از اجرای تعزیه عروسی قاسم که خیلی مستهجن است، جلوگیری کنید.

علامه مجلسی می‌‌‌نویسد: قصه دامادی حضرت قاسم را در کتب معتبر ندیده‌ام، محدث نوری صاحب آثاری چون مستدرک الوسائل در اثر معروفی که پیرامون آداب اهل منبر به نگارش درآورده در این باره اظهار داشته است: از اخبار موهونه و کتب غیرمعتمده که بزرگان علمای گذشته به آن‌ها اعتنا نکردند و مراجعه ننمودند...

قصه زعفر جنی و عروسی قاسم است که هر دو در روضه کاشفی موجود است و قصه عروسی قبل از روضه، از عصر شیخ مفید تا تالیف کتاب فوق در هیچ کتابی دیده نشده است، چگونه می‌‌‌شود قضیه‌ای به این عظمت و قصه‌ای چنین آشکار محقق و مضبوط باشد و به نظر تمام این جماعت نرسیده باشد.

مرحوم محدث قمی‌ ‌‌هم خاطر نشان نموده است. قصه دامادی قاسم در کربلا و تزویج فاطمه بنت الحسین برای او صحت ندارد. به علاوه حضرت امام حسین علیه السلام را دو دختر بوده یکی حضرت سکینه و دیگری فاطمه نام داشته است. اولی را سیدالشهدا علیه السلام به عقد ازدواج عبدالله درآورد که شوهرش در کربلا به شهادت رسید. و دومی ‌‌‌همسر حسن مثنی است که در کربلا حاضر بود.

شهید آیت الله قاضی طباطبائی داستان عروسی قاسم را فاقد اعتبار می‌‌‌داند و می‌‌‌افزاید علامه مامقانی در کتاب تنقیح المقال می‌‌‌گوید: آن چه در کتاب منتخب طریحی از قصه تزویج قاسم نقل شده من و سایر اهل تتبع در کتاب‌های سیره، تاریخ و مقاتل با اعتبار بر آن اطلاع نیافتیم، بسیار دور از اعتبار است که چنین قضیه‌ای روز عاشورا با آن اوضاع و احوال و شدت بلایا اتفاق افتد. به نظر می‌‌‌رسد که قصه عروسی قاسم که هنوز به حد بلوغ نرسیده بود اشتباه شده و داستان عروسی حسن مثنی بدین صورت در افواه اشتهار یافته است.

مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی ‌‌‌خامنه‌ای فرمودند: «نباید بوی ذلت و خاکساری نسبت به ائمه علیه السلام و شجاعان کربلا در اشعار استشمام شود، بعضی از روضه هایی که خلاف واقعه است و مشکوک است، انسان باید حتی المقدور از خواندن آن‌ها خودداری کند، برای مثال روضه دامادی حضرت قاسم علیه السلام چیزی است که قطعا یا به احتمال زیاد رد آن ثابت شده است... دختر امام حسین علیه السلام به نام فاطمه مشخص است که چه کسی است. چند سال عمر کرده. چند فرزند داشته و پدرش هم مشخص بود. سادات ابن حسن هم مشخص هستند و چیز مبهمی‌‌‌ در تاریخ وجود ندارد، حال بیاییم و پسر سیزده ساله امام حسن علیه السلام را در کربلا داماد کنیم. این چیزی است که غیرقابل قبول است...».

شهید آیت الله مرتضی مطهری در این باره می‌‌‌گوید: «...در همان گرماگرم روز عاشورا که می‌‌‌دانید مجال نمازخواندن هم نبود، امام نماز خوف خواند و با عجله هم خواند، حتی دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند که امام بتواند این دو رکعت نماز خوف را بخواند... ولی گفته‌اند در همان وقت امام فرمود: حجله عروسی راه بیندازید، من می‌‌‌خواهم عروسی قاسم با یکی از دخترهایم را در این جا لااقل شبیه آن هم که شده ببینم! یکی از چیزهایی که از تعزیه خوان‌های ما هرگز جدا نمی‌‌‌شد عروسی قاسم نوکدخدا؛ یعنی نوداماد بود. در صورتی که این در هیچ کتابی از کتاب‌های تاریخی معتبر وجود ندارد».

حکایت حماسه

قاسم بار دیگر اذن میدان خواست عمو را خطاب قرار داد و عرض کرد: پس از علی‌اکبر علیه السلام تاب ماندنم نیست به جان بابا بگذارید بروم و بعد گریه به او مجال نداد سخنش کامل شود. چون نظر امام بر قاسم افتاد که گریستن آغاز کرده است از چشمان آن حضرت نیز اشک جاری شد و هر دو آن قدر گریستند تا حالت غش به آنان دست داد. امام آغوش گشود بوی قاسم در کوچه رگهای عمو پیچید و با انتشار عطر قاسم عمویش به هوش آمد.

بار دیگر قاسم رخصت نبرد با اشقیا را خواست و چون امام به وی اجازه نمی‌‌‌داد قاسم خود را بر روی دست و پای حضرت انداخت و آن قدر بر دستان مبارک و پاهای عمویش بوسه زد تا امام را راضی کرد. از آن جا که قاسم به لحاظ اندام حالت کودکی را داشت، زره‌ای که متناسب با وی باشد در میان لباس‌های رزم نیافتند و جامه معمولی بر تن نمود، عمامه‌ای بر سر گذاشت و با بخشی از آن جلو صورت را پوشانید.

قاسم در حالی که اشک بر دو گونه‌اش جاری بود، از خیمه بیرون آمد و جان برکف، سوار بر اسب گردید و رفت تا سینه خود را آماج پیکان دشمن نماید. حمید بن مسلم که راوی لشکر عمر سعد بود می‌‌‌گوید: یک مرتبه بچه‌ای را دیدیم که سوار اسب شده و به سر خود به جای کلاه خود، عمامه بسته است و به پایش چکمه‌ای نیست، کفش معمولی است و بند یکی از کفش‌ها باز بود و فراموش نمی‌‌‌کنم که پای چپش بود، این نوجوان به قدری زیبا بود که چون پاره‌ای از ماه به سوی ما می‌‌‌آید. قاسم در حال آمدن اشک می‌‌‌ریخت قاسم در آن هنگامی ‌‌‌که به تاختن در میدان مشغول بود، رجزی را خواند که متن آن را شاعری به نظم درآورده است:


منم قاسم آن سرو باغ حسن مهین سبط پیغمبر موتمن حسین است این پادشاه وحید که شد دستگیر گروه عنید مثال اسیری بود مرتهن میان همه گروهی پر فتن بر این فرقه گمره پرجفا مباراد باران رحمت خدا.


سپس قاسم بر آن لشکر مخالف بتاخت و با شمشیر برنده خویش با وجود خردسالی چنان کشتار کرد که بر حسب برخی روایات و نقل مقاتل مستند 70 نفر را کشته است و گروهی از ستمگران را بدین منوال از مرکب حیات پیاده نمود و با صدای بلند گفت: به درستی که من قاسم هستم از نسل امام علی علیه السلام به خدا سوگند که ما به پیامبر سزاوارتریم از شمر بن ذی الجوشن و یا از آن زاده زنا.

از شدت تشنگی و خستگی ضعف بر او غالب گردید و ناگزیر گشت به سوی خیمه‌گاه برود تا شاید جرعه آبی بیابد. که این کار میسر نگردید و البته برخی نقل کرده‌اند که امام قاسم را از انگشتر خویش که در دهانش گذاشت سیراب نمود. ارباب مقاتل نقل کرده‌اند که حمید بن مسلم گفته است: عمر بن سعد بن نفیل ازدی اظهار داشت: سوگند به خداوند بر قاسم حمله می‌‌‌کنم و خونش را بر زمین می‌‌‌ریزم و بعد از این گفته این مرد شقی اسب برانگیخت و با شمشیری فرق مبارک قاسم را شکافت.

به دلیل این ضربت آن نوجوان بی‌طاقت گردید و از زین اسب بر زمین قرار گرفت و عمو را به کمک طلبید. امام حسین علیه السلام بدین سوی شتافت و شمشیر خویش را به سوی قاتل قاسم فرود آورد. آن ملعون دست خود را سپر کرد که تیغ دستش را از مرفق جدا ساخت. لشکریان ستم از هر طرف به سوی امام یورش آوردند تا شاید آن سفاک را از دست امام برهانند.

حضرت مهاجمان را در هم فروریخت. گروه زیادی از آن‌ها در حال فرار عمر بن سعد (قاتل قاسم) را زیر سم اسبان له نمودند. البته گروهی از مورخین نوشته‌اند قاسم زیر سم ستوران پاره‌پاره گشت و بدین گونه حضرت قاسم به شهادت رسید و امام حسین علیه السلام بدن غرقه در خون او را به سوی خیمه‌گاه انتقال داد. آری دلاوری نوجوان و سلحشوری کوچک در سرزمین قهرمان‌پرور کربلا حماسه‌ای بزرگ و در خور ستایش آفرید و در دفاع از آرمان مقدس اسلام خون خویش را نثار کرد. باشد که مشتاقان معنویت از زندگی این نوجوان هاشمی ‌‌‌درس گرفته و او را اسوه خویش قرار دهند.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی